هویت

من کودکی هستم ازجنس اولین خاطره هایم
و تو کودکی دیگر
که نا گاه از پشت درخت پرتقالی در شمال
با پیراهن سفید گل دار
و دمپایی های نارنجی ی تا به تا سبز می شوی
و دستانت خیس از آب چکیده ی پرتقال لهیده ای ست
که سخاوتمندانه به من پیشکش می کنی

کامبیز میرزایی

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٩


یک شاخه گل

تو را هر روز می بینم 
و در دستهایت
شاخه ای خشکیده . . .
به هم لبخند می زنیم!
تو می دانی
و من می دانم
و ما هر دو وا می نماییم به فراموشی
که سالها پیش من وعده داده بودم
هدیه ام به تو 
گلی ست که هرگز نخواهد پژمرد!

 

کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩


تصویر تو!

 

دوستت ندارم!
تو هجوم اندیشه‌های ناهنجاری
تو مثل یک لالایی‌ی سوزناک،
ناگریز و کشدار
ذهنم را می‌آشوبی
تو مثل آدمهای کوچه،
مثل ندانم‌کاری
مثل پژواک درک خیابانی‌ی زندگی
بیهوده، بی‌دوام . . .
دوستت ندارم!

 

کامبیز میرزایی

 

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٤:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧


بیداری!


در این لحظه‌هایی که لحظه می‌ایستد
و در این خاموشی‌هایی که بین بوسه‌های ما‌ست
و در موسیقی‌ی نگاه تو که خواهش بوسه‌ی دیگریست
و در بوی عطر پوست تنت
بیدار می‌شوم!
با نسیم نجواهایت
در لمس آرام گوشه‌های لبت در سکوت
در بوسه‌بارانهای بی‌دلیل گاه‌و‌بی‌گاهت
و در چشمهایت که هر صبح، سلام نگاه منند 
بیدار می‌شوم‌!
باتو
بیدار می‌شوم
از کابوسهای زمینی‌ام

 

کامبیز میرزایی

 

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ شهریور ۱۳۸٧


گام باید برداشت!

 

 

آشتی خواهم کرد
با زمین، آدمها، با غربت
با صداهای شب شهر موقت
خورشید!
با خودم
با دیروز
خیمه‌شب‌بازی‌ها
و غرور تو که هم مسخره است هم جذاب . . .
من نمی‌دانستم
جاده می گذرد
زیر پاهای من و بازی‌ی روز و تب شب
من نمی‌دانستم
جاده می گذرد
زیر تکرار کسالت سر کار
زیر دعوای من و تو سر جارو کردن
زیر خوشمزه‌گی‌ی قیمه‌پلو
من نمی‌دانستم
زیر چین خورده‌گی‌ی چشمانم
جاده می گذرد . . .
فاصله لازم نیست
گام باید برداشت!

 

کامبیز میرزایی

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٧


دستهای تو

 

 

 

امروز را پاک کن
مرا
و اندوه نفسهایم را
که بر شیشه های خانه بخار میکند
و قصه های تلخ را
که بر کودکی ام رسوب کرده اند
بسوزان!
ته مانده های واژه را بر کاغذهای زندانی
و مجله های قدیمی را
که زیر فنجانهای داغ تاب خورده اند
و دور بینداز
این کتری ی لعنتی ی هزار بار سوخته را
که تنهایی ام را پیروزمندانه سوت می زند
امروز را پاک کن!
مرا از نو
بر روز تازه ای رسم کن
که تنها دستهای تو می تواند !

 

 

 

کامبیز میرزایی

 

 

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧


تو که می خوانی

گفته بودم که نخوان!
شور بختی هایم بیخ گلو می ترکند!
در صدای تو خش حسی هست
که تن خاطره را می ساید
و سکوتت ته بیت
کاسه ی عقل مرا می شکند!
گفته بودم که نخوان!
تو که می خوانی . . . آه . . .
نفسم می گیرد . . .
عاطفه می پرد از خواب سیاه
رنگ احساس به شب می پاشد
و نمی دانم باید چه کنم!

 

کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٤:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٦


بگذار بگذرم


عادت نکن به من
تغییر می کنم
دلگیر می شوی
بگذار بگذرم
من با زمین بدم
افسرده می شوم
افسرده می شوی
بگذار بگذرم
پایم که بسته شد
من هرز می روم
تو غصه می خوری
من غصه می خورم
دستم که بند خورد
بد خلق می شوم
آزرده می شوی
بگذار بگذرم
بگذار بگذرم
اینجور بهتر است
من خاطر تو را
مخدوش می کنم
تو اهل ماندنی
من بی قراری ام
ژولیده می شوی
بگذار بگذرم
من اهل نیستم
اهلی نمی شوم
من ناگواری ام
من بیگداری ام
تو هیبت درخت
من باد رهگذر
ما را نمی شود
بگذار بگذرم . . .


کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٤:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٦


یه بوسه!

 

اگه آفتاب بزنه
دو تا قطره لب گلبرگ
دم رودخونه می میریم!
واسه موندن و چکیدن
واسه به دریا رسیدن
ما نیازمون یه بوسه س . . .



کامبیز میرزایی

 

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ دی ۱۳۸٦


همهنگامی !

تو هستی
من هستم
و خیابان
و همهنگامی ها
و من در پیچ هر گذر
لرزان و مضطرب
که کدام لحظه
آبستن دیدار من و تو است 

فصلها می گریزند
من خاکستری تر می شوم
و تلختر
و غبار آلودتر
و دلواپس تر
نکند از کنار هم بگذریم
و تو از میان چینهای شکیبایی
چشمهایم را نشناسی!

مرا دیگر توان گشتن نیست
ولی هنوز هستم
و خیابان هست
و همهنگامی ها . . .

 

کامبیز میرزایی

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٦


حادثه ها

مرز تا مرز پریشانی ی ماست!
ترس تا ترس جدایی بر پاست!
خانه تا خانه محبت مرده
قصه ها قصه ی تنهایی هاست

گوشه ی فاصله را باید گشت
پی یک ریشه ی سبز از احساس
که از این سوز فراموش زده
که از این خاک ندامت خورده
جان شیرین به سلامت برده . . .

و نباید ترسید
که صمیمیتها زخم شوند
زخم هم حادثه ایست!
چه کسی می داند
مرگ شاید
دوری از معجزه ی حادثه هاست . . .



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦


مدتی هست!

 

رسم بی رحمی ی تو
شرح هزاران شعر است
و من از واژه تنیدن
دگر خسته شدم . . .
از قلم
از کاغذ
پنجره
از همه چیز
از همه کس خسته شدم . . .

شب من بارانی ست
قلب من در تپش خاطره ها زندانی ست
خانه ام تاریک است
مدتی هست
که از هر چه چراغ است بیزار شدم  . . .

نه که تنها باشم!
درد، همبازی ی هر روز من است
غم مرا می فهمد!
زخم، همواره مرا
پشت هر باور خوش می یابد
بغض، پیوسته مرا می خواند
ساعت از دور شدن می گوید
قهوه لبهای مرا
می چشد، می بوید!

بی تو تنها نشدم
بی تو بیهوده شدم!

رسم بی رحمی ی تو
شرح هزاران شعر است
و من از واژه تنیدن
دگر خسته شدم . . .



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦


سهم ما

کودک معلولی در نازاکا
موسیقی دانی در منچستر
فرشبافی در رشت
و زن فاحشه ای در نیویورک

ما هزاران بار در پیکر هم زیسته ایم!

زیر رنگ تن تو
زیر رنگ تن من
ما هزاران بار آمیخته ایم . . .

پادشاهی در چین
عاشقی در بصره
تاجری در تل آویو
شاعری در مکزیک

بین ما فاصله نیست
بین ما گمشده گی ست!
بین ما رخوت خوابی ست بلند
که در آن،
زندگی رخ داده!

مرد ماهیگیری در بانکوک
دکتری در برلین
زن خیاطی در نایروبی
قاتلی در پاناما

سهم من هر چه که هست،
سهم تو هر چه که هست،
سهم ما،
عاقبت سهم هم است!

مرد هیزم شکنی در مسکو
می فروشی در رم
ناشری در کابل . . .



کامبیز میرزایی 

 

 

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ آبان ۱۳۸٦


دخترای کوچه ی کودکیام!

 

دخترای کوچه ی کودکیام
میون شهر بزرگا گم شدن
مث شمعی تو خیابون شلوغ
عاقبت خاموش این مردم شدن
توی این همهمه ی زشت و سیاه
گم شدن روبانای سبز و سفید
دیگه هیچکس دامنای رنگیشون،
کفشای عروسکی شونو ندید
دخترای کوچه ی کودکیام
که چشای مشکی شون ستاره داشت
عاشق دروغ این شهر بزرگ
عاشق چراغای رنگی شدن
با نگاه گرم مهربونشون
تو هوای سرد بی عاطفه گی
جلوی چشای ناباور من
همدم آدمای سنگی شدن . . .
پی حس پاک دل سپرده گی
من دیگه کجا برم کجا بیام
مثل شون هیچ جایی پیدا نمی شه
دخترای کوچه ی کودکیام . . .

 

کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ۱۳۸٦


بعد از هر بیت زندگی!

 

دستهایم را می گیری
نگاهم می کنی
سرت را جلوتر می آوری و روی سینه ام می گذاری
نوازشت می کنم
لبهایت را می چشم

از من هیچ نخواهد ماند
و از تو نیز . . .

در بالکن ایستاده ای و ستاره ها را تماشا می کنی
از پشت، در آغوشت می گیرم
سرت را کمی بر می گردانی و لبخند می زنی

از من هیچ نخواهد ماند
و از تو نیز . . .

مستانه می رقصی
انگار من نیستم!
به تو خیره می شوم،
یکباره بیشتر می خواهمت
نزدیک می آیم
تو را می بویم . . .

از من هیچ نخواهد ماند
و از تو نیز . . .

باران می بارد
از در می آیی
خیس شده ای
بغلت می کنم،
می فشارمت
خیس می شوم!

از من هیچ نخواهد ماند
و از تو نیز . . .

بعد از هر بیت زندگی
بیاد می آورم
که از من هیچ نخواهد ماند
و از تو نیز،
حتی خاطره ها هم خواهند مرد
و شعر ها
و قصه ها

حضورت را به هر بهانه جشن می گیرم . . .

از من هیچ نخواهد ماند
و از تو نیز هیچ . . .

 

کامبیز میرزایی

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٦:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٦


خط بین ما

دو تن
یک نیاز
دو رنگ
یک تصویر
سفید و سیاه
جدای جدا

کتابا جدا
معبدا جدا
دو دین یک خدا
دو نقش یک نگاه

بین ما خطه
خطه همیشه
خطی که هرگز
پاک نمی شه

اما با همیم
اما از همیم
با هم اندازه
بی هم کمیم

نرو نمی شه
باش همیشه
بی تو رنگ من
دیده نمی شه

نیاز منی
دعای من
بدون تو
نمی ره بالا

دو تن
یک نیاز
دو رنگ
یک تصویر
سفید و سیاه
جدای جدا
 
کتابا جدا
معبدا جدا
دو دین یک خدا
دو نقش یک نگاه

 

کامبیز میرزایی

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٦


سرزمین بهتر!

کسل شدم
از این دوباره های پوچ
از این نیاز کهنه ی همیشه ای
به هم صدا
به هم قبیله
هم دعا!
از این غرور کینه توز شیشه ای
کسل شدم
از این محبت عبث
که بسته دست و پای من
از انتظار سرد خاک
برای چشمهای من!
از این سکوت و این رضا
به خوب و بد
به بیش و کم
از این گره
به پنجره
به کاغذم
به این قلم
از آدمک شناختن
و باختن و ساختن . . .
کسل شدم
کسل شدم
از این زمین و آسمان
و از گذشتن زمان
از این دروغ واقعی
از این حیات حیله گر
که خیمه می زند به جان
کسل شدم
از این و آن . . .
مرا نیاز تازه ایست
به آب و نور دیگری
به یک حقیقت سپید
به سرزمین بهتری . . .
مرا نیاز تازه ایست!

 

کامبیز میرزایی

 

 

 

 

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ خرداد ۱۳۸٦


داد بی داد

نمی خوام شیشه رو دستمال بکشن
جای پیشونی ی تو پاک می شه!
نقش انگشتای تو گم می شن و
خونه بی نشون و غمناک می شه . . .
نمی خوام اتاقمو تمیز کنن
نکنه به جای خالیت روی مبل دست بزنن
نکنه صدای خنده های تو شسته بشه!
نکنه هر چی «گل سر»  جا گذاشتی ببرن . . .
نمی خوام چیزی بگن گریه کنم
نکنه یاد تو از چشای من سر بخوره
بگذره از انتظار گونه هام
بچکه رو عکس ما . . .
نکنه خیالتو از خوابای من درارن
با طلسم و با دعا . . .
یکی از همین شبا
نکنه بوی تو از بالش من پر بکشه
عطش لب منو
بوسه ی خیس غریبه ای به آخر بکشه
داد بی داد!
نکنه
داد بی داد!
نکنه
جای بوسه های تو پاک بشه . . .

 

کامبیز میرزایی

 

 

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٦


می خواهم یک نفر باشد!

می خواهم دستهایم برای کسی تکراری شوند
و صدایم
و قدمهایم
می خواهم کسی کشف کند که من خوب گره زدن بلد نیستم!
بند کفشهایم را که می بندم
می خواهم نگاه کند و بخندد!
می خواهم صبحها کسی بگوید که پشت گوشم خمیر ریش جا مانده
که پیراهنم کهنه شده
شلوارم گشاد شده!
می خواهم بگوید یخچال خالی ست
بگوید برویم خرید!
رانندگی که می کنم می خواهم کسی تند تند آهنگها را عوض کند
می خواهم گه گاه سرما بخورد!
برایش سوپ درست کنم
برایش لودگی کنم
گاهی قلقلکش بدهم
آنقدر بخندد که گریه اش بگیرد
می خواهم وقتی نیستم جایم خالی باشد!
از سفر که بر می گردم
به سفر که می روم
یک نفر چند تایی اشک بریزد!
می خواهم برای یک نفر خیلی مهم باشم!
شب که کتاب می خوانم
می خواهم یک نفر با صدای خواب آلوده اش بگوید چراغ را خاموش کن!
می خواهم گه گاه صدایم کند
و بگوید که چای حاضر است!
که فردا شب مهمان داریم!
که لامپ سوخته ی آشپزخانه را عوض کن . . .
که می داند؟
شاید با هم سفر رفتیم
شاید یک روز تعطیل بساط را جمع کردیم و زدیم کنار دریاچه ای جایی!
شاید وقت و بی وقت دستهای هم را گرفتیم و بوسیدیم
شاید روبروی تلویزیون خوابمان برد . . .
شاید پیر که شدیم ،
هنوز چیزی از جوانی در چشمان هم یافتیم . . .
شاید وقتی که دیگر نبودیم کسی باشد که بگوید
جایشان خالی ست
یاد گرفته باشد که عشق
چیز ساده ایست
چیز خوبی ست . . .

می خواهم یک نفر باشد . . .



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٦


خیال تو

 

وقتی شب سر می زنه
تو سکوت این اتاق
دوباره خیال تو در می زنه
وقتی شب سر می زنه
پرده می رقصه تو دستای نسیم
یاد من می ندازه که
من و تو بدون هم چقد کمیم . . .
وقتی شب سر می زنه
یاد موهات می شینه
نوک انگشتای من
هر جای دنیا باشی
چشمک ستاره ها،‌ صورت ماه
از چشات برام می گن
وقتی شب سر می زنه
محرم هر کی باشی
لب من شاپرک بوسه می شه
رو لبای گم شده ت پر می زنه
و تب گناه می شینه به شب . . .


وقتی شب سر می زنه
دوباره خیال تو در می زنه . . .

 

کامبیز میرزایی

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٦


هفت شب !

هشت پیغام جدید
صد و یک نامه ی رایانه ای ی یک خطی
خط موهای سفید
بازی ی تازه ی شش چین وفادار، سر پیشانی
صبح امروز به من می گویند
سی و نه سال گذشت . . .

دردهایی که رسید
به بلوغی مسموم
بغضهایی که شکست
در اتاقی مغموم
خنده هایی که پرید
محو شد در دل شب
عکسهایی که شدند
راهی ی انباری
صبح امروز به من می گویند
سی و نه سال گذشت . . .

یک دل بی کس و کار
قلم شب بیدار
ساعت لحظه شمار
صبح امروز به من می گویند
سی و نه سال گذشت
و شگفتا که فقط
هفت شب زیسته ام!

عشق اگر پا بدهد
هفت شب تا صبحش
سی و نه سال دگر می ارزد . . . .


دوم می دو هزار و هفت

 

کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٦


بعد بوسیدن تو!

بعد بوسیدن تو
ترسم از فاصله هاس
ترسم از بریدن و
غم آخرین نگاس
ترسم از دلتنگی
ترسم از دلسنگی
ترسم از دست گریبونی ی صد چون و چراس
بعد بوسیدن تو
ترسم از خاطره هاس
از خیال خندهات تو این اتاق بی صداس

ترسم از تنهایی نیست . . .
نمی بوسمت برو!
ترسم از بی تویی ی
بعد بوسیدن تو . . .

 

کامبیز میرزایی

 

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٦


خدا لعنتش کنه!

کی به تو یاد داده
دنبال شاهزاده ی قصه باشی؟
خدا لعنتش کنه!
نمی دونه که چه بد کرده به من!
منی که یه آدم معمولی ام . . .

کاش می گفت
لمس دستای تو جادو می کنه!
کاش می گفت
تو با هر کس بشینی شاهزاده ی قصه می شه!
کاش به تو راست می گفت!

حالا تو طلسم یک ورد دروغی خوب من
و من آشفته ی آرزوی تو!
بین ما قد یه باور راهه . . .
بین ما فاصله ی یک آهه . . .
قد هر چی آه و راهه
خدا لعنتش کنه!
خدا لعنتش کنه!

کامبیز میرزایی

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٦


سلام بهار

 


سلام بهار
سلام بهار
بارون فروردین ببار
سرما برو
خورشید بیا
نور بیار
نور بیار
گلا بیاین
برفا برین
آی آدما
شادی کنین
شاپرکا
تو گوش گل
قصه بگین
قصه بگین
از همه جا
از همه کس
از لبایی که سال پیش
به لذت بوسه نشست
از اون دلایی که شکست
از اون که نیست و عکس اون
هنوز تو قاب طاقچه هست
رنگ به رنگ، آدما
نقش هزار ماجرا
سیصد و شصت و پنچ روز
رخصت عاشقی و روی ما سیاه!
و بی کسی
هوای غم
از نفسی تا نفسی . . .
از چشایی که خون چکید
از پدری که دختر دوساله شو
به زخم ترکش جنون
به مرگ داد و داغ دید . . .
از راه دور
از حرف زور
از رهبرای کر و کور
از زلزله
تو سرزمینی که دیوارا از گله
قصه بگین
قصه بگین
شاپرکا
قصه بگین
از همه جا
از همه کس
غربت آدمای خوب
میون آدمای بد
از سینه های پر درد
از این تبار گم شده
تو دل الکل، تن گرد
از شب اضطراب و تب
شهر خوشی های دروغ
شهر چراغ و رقص و جیغ
شهر دلای سوخته
از خاطراتی که می برن مث تیغ . . . .

سلام بهار
سلام بهار
بارون فروردین ببار
سرما برو
خورشید بیا
نور بیار
نور بیار
نور بیار . . .


کامبیز میرزایی

 

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥


نه مثل همه!

می بوسمت
انگشتهایت را می فشارم
لپهایت را گاز می گیرم
آغوشت را می بویم
طنین آرام بخش صدایت را
با اصوات بی معنایی تکرار می کنم
در رنگهای پیراهنت گم می شوم . . .
آب دهانم روی شانه هایت می ریزد
رومیزی را که تازه شسته ای
با دستان شکلاتی ام کثیف می کنم
تو می خندی و می گویی «پدر سوخته»!
من می خندم
و فرار می کنم
دنبالم می کنی!
مرا می گیری و می بوسی
و من با انگشتانم به زحمت لبهایت را می گیرم و با دق فشار می دهم
تو داد میزنی و من باز می خندم . . .


من تو را نه مثل همه
من تو را کـــــــــــــــــــودکانه دوست دارم!!

 

کامبیز میرزایی 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥


حصار ترس!

 

هم را خواهیم فروخت!
به غرورمان،
به کسی دیگر!
به مرگ!

هم را تنها خواهیم گذاشت . . .

آغوشم را نخواه!
دستانم را نگیر!
نگاهم نکن!
خدا حافظی سخت تر می شود!

پشت حصار ترس
معتاد آرامشم!
حصار نسوزان!
نجاتم نده!
بی رحم نباش!

سرت را روی شانه هایم نگذار
چشمانت را خیس عشق نکن!
بی هوا نبوسم!

خوب نباش!

می ترسم!
می ترسم مهربان شوم!



کامبیز میرزایی

 

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٥


انگار نه انگار!

دیدمت، می خندیدی؛ انگار نه انگار که منم! انگار نه انگار که ما با هم گریه کرده بودیم! آه کشیده بودیم! عشق شناخته بودیم! انگار نه انگار که چشمهای ما هم را می شناسند. دیدمت! سلام کردیم. انگار نه انگار که لبهایمان زمانی بی تاب هم بودند! که ما در انتظار دیدار هم لحظه ها را می شمردیم، و به هم که می رسیدیم نمی دانستیم چطور باید یکی شویم! از کجا باید شروع کنیم! ما طعم پوست هم را می شناختیم و بوی بدن هم را می شناختیم و تک تک چینهای صورت هم را می شناختیم و معنی ی حرکت ابروهای هم را و معنی ی زاویه ی نگاه هم را و معنی ی حرف نزدنهای هم را می شناختیم. دیدمت! می رقصیدی! انگار نه انگار که گفته بودی بی من هرگز نمی رقصی! می نوشیدی! انگار نه انگار که گفته بودی بی من هرگز نمی نوشی! گفته بودی هر جا که برویم روی زانوهای من می نشینی! انگار نه انگار! نگاهمان چند بار ازهم گذشت و من تو را ندیدم! من که تو را حتی وقتی نبودی می دیدم! من که حتی وقتی تو نبودی با تو حرف می زدم! هر روز صبح که در خلوتم از خواب بیدار می شدم، به تو که نبودی سلام می دادم، و هر شب پیش از خواب با تو که نبودی راز و نیاز می کردم! با هم یک جمله بیشتر حرف نزدیم؛ صدایت طنینی خشک و غریبه داشت، در آن بجز ادب و احترامی غیر صمیمانه هیچ نبود، صدای تو، همان صدایی که گوشهای مرا با محبت آمیز ترین نجواها نوازش می کرد امشب مثل صدای آدمهای دیگر، خالی از حس و عاطفه و هیجان خواستن و نیاز پاسخ در اتاق می پیچید! در جمع ایستادیم! عکس گرفتیم! و من دستم را به گردنت نینداختم؛ و صورتم را به صورتت نچسباندم! من تو را نخواستم! چون دیگر نمی شناسمت! او که می شناختمش دیگر نمی خواهد باشد! تو سالهاست که دیگر محرم نیستی! اما من عشق را آنگونه که در حضورت یافتم تا ابد بی تو تکرار خواهم کرد . . . 

کامبیز میرزایی

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٤:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٥


شاید!

می نویسم، شاید
توی امن و خلوت اتاق تو
روی این صفحه ی نور
واژه هام لمس کنن نگاهتو
تو که راهم نمی دی تو خلوتت!
می نویسم، شاید
اگه من مزاحمم،
لااقل،
بخونی شعر منو
روی صندلی ی چرم راحتت!
می نویسم، شاید
بزنه قلب تو آتیش بگیره
با جرقه ی یه واژه تو غزل،
می نویسم، شاید
بیت سرگردونی
بی هوا تو رو بگیرتت بغل
و تو مهربون بشی
مث روزای قدیم
مث عکست که توی کیف منه
مث گودی ی کنار خنده هات!
مث اون نوشته ی ماتیکی که
روی آینه ی اطاق
هنوزم برق می زنه . . .
می نویسم، شاید
یه روزی وقتی از آدمای بد خسته شدی
از خیالت بگذرم
که بدونی بدون دستای تو
من چه قد در به درم
می نویسم، شاید
یکی از همین شبا دلت گرفت
به سرت زد و دو خطم تو نوشتی واسه من!
می نویسم . . . شاید!
می نویسم . . . شاید!



کامبیز میرزایی

 

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥


از خودم بدم می آد!

من قد تمام آدمایی که
دلمو داغ زدن
که شبیخون به گلای سرخ این باغ زدن
ظالمم!
از خودم بدم می آد!
عاطفه برای من
مث سنگه واسه تو!
تا می تونی منو ول کن و برو!
گول اشکامو نخور
اشک من
مث شیشه شور ماشین
واسه پاک کردن چشمامه و بس!
من تو رو دوست ندارم
من تو رو فقط واسه بازی می خوام
بازی ی مریض و مزمن هوس!
گول آرامش چشمامو نخور
چشم من
مث یک گورستان،
پر خاطرات تلخه که دارن می پوسن!
لبای منو نخواه
که لبای سرد هر روسپی ی شب زده رو می بوسن!
خنده هام
مث نقاشی ی رو لبای یک دلقک پیر
یه دروغه واسه بچه های خنگ!
واسه خنده هام نمیر!
اونچه از من باقیه
مث روح انتقام
که هزاران ساله
ساکن یه خونه ی متروکه س،
توی یک چرخش بیهوده اسیر و عاصی ی
از خودم بدم می آد!
به خودت لطفی بکن
منو دوست نداشته باش
برو، نفرینی می شی!
پیش من
پر نفرت، پر بد بینی می شی
برو تا می شه برو
منو دوست نداشته باش
من بدم! خیلی بدم!
دیگه عاشقم نباش!



کامبیز میرزایی

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٥


دیوانه، عاقلی در اقلیت!

آقای دکتر من مریضم! میگن مخم تاب داره! من از آدمای دیگه بدم می آد!‌ نه اینکه خودم گهی باشم ولی به نظرم آدمای دیگه همه شون هیپنوتیزم شدن! مخشونو زدن! صبح پا می شن مث خر کار می کنن تا شب!‌ آخرشم اگه ازشون بپرسی دنبال چی هستی پنج دقیقه باید فکر کنن تا یه جوابی چیزی از جمله هایی که از تو تلویزیون یاد گرفتن یا یه جا خوندن یا مامانشون تو پنج سالگی بشون یاد داده تحویلت بدن!  کارشون فقط خرید و فروشه! احساس، رفاه، امنیت، لذت!‌ انگار‌ من اشتباهی تو بازار به دنیا اومدم! من باید تخدیر بشم تا بتونم دوام بیارم. می گن اگه زن بگیرم آدم می شم! دیگه می تونم خونه بخرم، ماشین قشنگ،‌ لباس قشنگ، مهمونی، خنده، مسافرت، لذت، آلاسکا رو ببینم، اروپا رو بگردم، عکس بگیرم، کفش بخرم، به بچه هام دوچرخه سواری یاد بدم،‌ در مورد قیمت دلار صحبت کنم! از غذای سر سفره تعریف کنم! برنامه های کمدی ی تلویزیونو نگاه کنم! می گن سرم اونقدر شلوغ می شه که همه ی این فکرای مغشوشو فراموش می کنم! ولی آخه شما بگین، خر مسلکی نیست که بری عاشق بشی و بچه پس بندازی وقتی تو و اونا یکی یکی باید چال بشین؟ می گن استاندارد نیستی! سخت می گیری! من باید استاندارد بشم؛ با مقیاسهای موجود و موجه اجتماعی و روانی و برده داری و برده پروری و مخ زنی و کلی باور مصنوعی ی درست و غلط ساخت پول سازا و آدم خر کنا و قدرت هوا کنا! کسایی که خودشونم جواب سئوالا رو نمی دونن ولی اگه نخوای کنترل بشی بهت با نگاه عاقل اندر سفیه حقارت تزریق می کنن!‌ مگه غیر از اینه که همه ی اونایی که ادعا شون می شه می دونن، خودشون با هم مخالفن! من گوسفند کدوم گله باید بشم!‌ اگه نخوام گوسفند باشم باید کی یو ببینم؟ اصلا می دونین آقای دکتر، باید یه قسمت از مغزمو تعطیل کنم بره! شما لطفا با استفاده از علم روز اون قسمت مغزمو که مزاحم حل شدنم در محیطه خاموش کنین!‌ درش بیارین! هر چی صلاح می دونین!  یه چیز دیگه هم می خوام بگم تا وقت تموم نشده؛ چرا آدما شخصیت های بامزه از گاو و خوک و گوسفند درست می کنن و می ذارن توی کارتونای برنامه ی کودک بعد می رن همه ی این حیوونا رو می کشن و می خورن؟ به نظر من اینم اصلا درست نیست!‌ راستی آقای دکتر من اگه از اون قرص آبیا بیشتر بخورم می تونم برم زن بگیرم؟



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٥


اضافه ی امتدادی و کنتراست!!

 

 

 

 

لیوانش خالی ست؛ یخها را در لیوان می چرخاند؛ از نگاهش تردید می چکد! حرف می زنم! بهتر می شود؛ گوش می کند؛ تغییر خطوط صورتش را می بینم ! می پرسم که نوشیدنی می خواهد یا نه؛ لبخند می زند و می گوید بله ؛ لیوانش را پر می کنم؛کشیده می شوم به اینطرف و آنطرف! گمش می کنم! محیط شلوغ است! برای طبع من شلوغ است !صدای خنده بلند است؛ صدای موسیقی؛ گرم می گیرم با همه! خودم را تا اطلاع ثانوی تعطیل می کنم! با همه می چرخم! مودبهای "پدر مایه دار"، مرام دارهای پدر مفلوک، تازه مهاجر های کاشف ،تیز ها ، تیز نماها، آبدیده های ساکت، گرد و خاک کرده های حراف، خود خواهها! خود خواه گریزها! ختم روزگار ها! "کارم درسته فروتنم" ها ؛ "با همه مهربونم" ها ! "ببخشید دستپختم بد شده" ها! همیشه شاکی ها! "نمی دانم چه کنم" ها! "بی تفاوت با حالم" ها! "دلم درده لبم خنده" ها !

 

جمعی در حیاط سیگار می کشند!  کپه های دو سه نفری ی آدم، نشاط روز پریده را در کانونهایشان بازیافت می کنند! مثل نفس کشیدن ارتباط لازم است! دوست و رفیق لازمند! مرا باید یک کسی ببیند! وگرنه من چگونه معنی پیدا کنم؟ در آیینه ی چه کسی؟ آهای آقا ما آیینه می خواهیم! کج و کوله هم باشد عیبی ندارد! گاهی بهتر هم هست! اصلا خوراک است! قدمان را بلند می کند! چربیهای دور شکممان را می دهد تو! چینهای زیر چشممان را نمی گذارد تو چشم بزنند! آیینه هایی را که دوست داریم بیشتر مراقبیم! خوب البته قابشان گرانتر باشد قابل دارترند! آیینه ی صاف بی قاب؟ چه عرض کنم! 

  دارند با گیتار آهنگ می زنند ! آهنگ من است! شعر من است!  بعضی ها حفظند؛ می خوانند؛ بعضی ها اشک می ریزند! چرا آهنگهای من شاد نیستند؟ چرا خودم غمگین نمی شوم؟ شاید هرچه غم بوده تف کرده ام در این کارها رفته! شاید اشتباهی روحم را هم ول کرده ام برود! خشک شده ام! قهوه را به جای دهانم میریزم روی پیرهنم و تا آخر آهنگ به این فکر می کنم که آیا لکه اش پاک خواهد شد یا نه! می رود؛ لکه نه؛ او که لیوانش خالی بود می رود! بدون اینکه فرصتی باشد برای یک خداحافظی ی معنا دار و "سلام از پی آور"! لکه هم می رود ولی ساعت سه صبح در خانه با مقادیر زیادی  آب و صابون و زحمت! بدون اینکه قصد داشته باشم از "او" یادی بکنم! 

خوابم می آید،‌ به شدت خوابم می آید . . .



کامبیز میرزایی
 

 

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳۸٥


دانستن حق کیست؟

من آزادی ام را
پیش از تولد فروخته ام!
و طبیعت
و جامعه
و اخلاق
و عرف
و اکتساب
حتی در اتاق خوابم
مرا قانونگزاری می کنند!
من در میان میلیونها «نمی دانم»
می توانم بخندم!
من با اشتیاق می دوم
در جاده ای که پایانش مرگ است!
من بجای آزادی حماقت خریده ام!
و «ندانستن»، حق چنین احمقی ست!



کامبیز میرزایی

 

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٤:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٥


اعتراف

تنهایی
فقط خوب است
کافی نیست!
من کافی نیستم!
بی تو اگر بس بود
گوشه ی هر لبخند را نمی گشتم!
ای که برای به تو رسیدن
باید از میان هزاران خدا گذشت . . . .
می پرستمت
هر شب
عاشقانه تر!



کامبیز میرزایی

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ دی ۱۳۸٥


آشنا

به زبان من سخن می گویی!
و تو از دین و دیاری دگری!
تو مرا می شنوی
می فهمی
و تو یک رهگذری !
و من از صد همراه
و من از صد همدم
و من از صدها همخوابه ی آغوش گشا
از هزاران ذهنی
که مرا هر روز
در بستر رایانه ی خود می بویند
قدر آن بیست دقیقه
که به نوشیدن یک قهوه گذشت
عشق را نشنیدم!



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٥


تولد

می ترسم!
من کجا هستم؟
این شهر کجاست؟
پرسشم صوت عجیبی دارد!
و نمی فهمندش!
می گریم!
من چه هستم!
چه بلایی سر من آمده است؟
حالتم مسخره است!
می خندم!
یک نفر می گوید
مو مو مو مو مو مو!
من نمی فهمم! هیچ!
بیشتر می ترسم!
یک نفر پستانی
دهنم می کارد!
یک نفر می بوید
یک نفر می بوسد
بیشتر می گریم
بیشتر می ترسم
از نقاط بدنم
مایع و جامد و گاز
بر زمین میریزد
به هوا می پاشد!
من شدیدا گیجم!
و به خود می پیچم!
چشم را می بندم
لحظه ای می گذرد
ناگهان می دانم!
وای بر من!
باز هم،
متولد شده ام!
و به زودی یک عمر
در فراموشی ی محض
به زبان دگران خواهم گفت:
مو مو مو مو مو مو!
وای بر من
وای بر من
اگر باز فراموش کنم
که چرا آمده ام!



کامبیز میرزایی

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٥


شاعر!

 

 

شاعرم و اتاق من
پر از خیال
پر از قلم
پر از سکوت و شمع و شب
پر از نیاز روزنه
برای تابش خدا!
برای لحظه ی سفر
به ماورا
به نا کجا!
من از اتاق کوچکم
به سقف باد می زنم
به آسمان قصه ها
به شهر بیکرانه ها
زمان به ایست می رسد
مکان به نیست می رسد
و من سوار موج شب
به بازی ی ستاره ها
و ابر و ماه می روم
هوای تازه می خورم
در امتداد خوابها
دوباره راه می روم
با تو خیال می شوم
با تو به قله می پرم
با تو به قعر دره ها
به درد تازه می زنم
به خانه های شب زده
به خنده های بی امان
به اشک کودکانه ای
به شیون شبا نه ای
ترانه ای
و رنج مادرانه ای
و در خبر
و در هزار و یک اثر
در اضطراب یک پدر
و یا دل شکسته ای
و یا صدای داغدار خسته ای
و یک نگاه
و یک نشانه
خنده
آه . . .
قلم قیام می کند !
من به تو شعر می دهم!
سپس تمام می شوم . . .



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٥


سرخوش!

 

 

تو چه پوچی
مث آدمای کوچه
و سلام و خنده هاشون
تو دروغی!
مث قانون
واسه بی گناه محکوم!
وعده ی نون
واسه بچه های گشنه ای که مردن!
مث قهرمان قصه
که واسه نجات هیچ کسی نیومد!
تو مث حرف پریشون
واسه توجیه گناهی
خالی هستی!
مث وعده های مستی!
و تو پر سر و صدایی
آدم یه نسل تازه
که تو کارخونه می سازن
واسه ویترین مغازه!
و تو از نگاه هر غریبه سرخوش
نمی دونی
که تحملت چه سخته!



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ آذر ۱۳۸٥


خواهی آمد!

 

خانه ام خالی نیست
خانه ام از قلیانی که غریب است پر است
گل خشکیده ی سرخی که به دفتر دارم
صبح امروز پی روزنه ایست
فکر خورشید سرش افتاده
فکر بالیدن و بیدار شدن
فکر عطر افشانی!
لب من،
داغ یک بوسه به تن،
باز هم
ماجرا جوی شب حادثه ایست!
چه عجب بوی بهشت!
چه عجب آرامش!
چه عجب پنجره ای رو به خدا
چه عجب خنده ی ما!
تیشه را صبح به دیوار زدم!
حال این ریشه ی زخم
به دعا بسپارم . . .
آسمان می گوید
که تو خواهی آمد
و من اینبار دگر
سخت باور دارم!
سخت باور دارم!



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ آذر ۱۳۸٥


باور نو!

روی مرز باورت
پی یک نگاه بودی
و من اون نگاه بودم!
و تو، اون وهم پر آوازه ی زیبا
که خیالم پره از خواستن رنگش،
روی مرز باور من!

من و تو تماس یک نیاز بودیم!
و نیاز مرز تازه ای برای باور نو!



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٥:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ آذر ۱۳۸٥


مراد!

قل قل کتری ی من!
گریه ی پنجره ها
خشم کهنه ی قلم
و یه اتفاق سرخ دردناک
واسه معصومیت باکره ی یک کاغذ!
شعر نیمه شب و چای تازه دم!
کنج دیوار و
پکی بر سیگار!



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٥


یه کلیک!

 

 

بین ما،
یه کلیک فاصله هست!
صفحه ی رنگی ی روبروی من
داره اسم تو رو چشمک می زنه
ولی یه حس غریبه
که تو دستای منه
مث یک باور سرد نابجا
نوک انگشتای من یخ می زنه!
کاش تو اینجوری نباشی خوب من
که یه روز،
این سکوت لعنتی
با یه تلنگر بشکنه!



کامبیز میرزایی

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٥


راز و نیاز

این چه مجازاتی ست؟‌ گناه من چه بود؟ من که دوستت داشتم!‌ من که تا نهایت خواستن می خواستمت!‌ من که هر روز سحر، نمازم تو بودی و نیازم تو بودی و سلام و نگاهم تو بودی و کلامم اسم تو بود ؛‌ من که بوی تنت متن زیبا ترین رویا هایم و لبخندت بهانه ی مستانه ترین خنده هایم و موهایت آشنای نفسهایم‌ و چشمهایت روشنی ی روزهایم و آغوشت مأمن کودکیهایم بود! مرا چرا از حضورت راندی؟ مگر اشک که می ریختم نمی دیدی؟ مگر التماس که می کردم نمی شنیدی؟ تو که دلت از سنگ نبود! تو که مهربان بودی! تو که زن بودی و بچه بودی و پدر بودی و مادر بودی و رفیق بودی و همه چیز بودی و همه کس بودی و آب و هوا و دریا و الهام و شب و مهتاب بودی! چرا گذاشتی بروم؟ تو که می دانستی من به هوای خانه عادت دارم! به قصه های تو!‌ به لمس دستان پر مهرت به نگاههای معنی دار مهربانت وقتی اشتباه می کردم! به از سر و کول هم بالا رفتنهایمان! به حرفهای خنده داری که می زدی! به سفرهایی که می کردیم!‌ به آسمان پنجره ای که روبرویش می نشستیم! به آن منظره با رنگهای بدیع و آواز پر نشاط پرندگانش! تو که می دانستی من فقط در تو می توانم گم شوم، پیش تو می توانم آرام گیرم و با تو می توانم بیامیزم؛ چگونه این نهایت لذت را از من دریغ کردی؟‌ من اینجا در این گنداب عفن هوس و مصلحت و مغلطه و فساد، در جنگل مردار خواران بی فردا، در دره ی حرص و اشک و ستم و درد و دروغ چه می کنم؛ من در دیار عادت دلهره های دردناک، زیر آسمان سیاه قهر تو لابلای فقر و مرض و مرگ و جنگ و جنون و بی گناه کشی و خانمان سوزی و قداره بندی و حق به جانبی چه می کنم . . . آه که اگر یاد آن روزها و امید دوباره دیدنت و شوق شنیدن جواب این چرا نبود، چگونه دوام می آوردم!



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٦:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٥


سوسکها

 

 

من عصبانی هستم
از اینکه یک روز باید مرد!
من عصبانی هستم
از حماقتهای عریان این نسل گمشده
که خدایانشان را از لای مجله می یابند!
من عصبانی هستم
از ثانیه شمار خستگی ناپذیر ساعت مچی ام!
از لبخند احمقانه ی اخبار گوی تلویزیون!
از بانکی که به من پول قرض می دهد!
من عصبانی هستم
از تلاقی ی بی امان چشمهایی که هم را نمی بینند!
از انتظار کتابی که یک سال است پای تختم افتاده!
از تکرار نام عشق در ادبیاتی که کارش نان خریدن است!
من عصبانی هستم
از پسرک جوان قد بلندی که نگاه تو را دزدید!
و از سوسکها
که هیچ چیز نمی فهمند!



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٥


بت!

 

 

 

از عشق بتی ساخته ام
شکل تو!
هرگز نیندیش که تو را می پرستم!



کامبیز میرزایی

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ۱۳۸٥


مسعود

 

 

یک نوشیدنی سفارش می دهم و کنارش می نشینم؛ حسابی خراب است!  زیر پاکت سیگار و تلفن دستی اش یه دسته صورت حساب کهنه و یک دفتر چه یادداشت رنگ و رو رفته به چشم می خورد؛ یک باد گیر به تن دارد و با دمپایی روی چار پایه ی چوبی ی باری واقع در جنوب خیابان «یانگ» نشسته است؛ سرش را بالا می آورد و نگاهی گذرا به من می اندازد و سلامی کوتاه و نیمه کاره از دهانش پرتاب می کند و سرش را دوباره پایین می اندازد؛ نگاهی به صورتش می کنم؛ میان سالگی حضور خود را در خطوط زیر چشمها و نوار خاکستری ی موهای مجعدش فریاد می زند! در حالیکه با حلقه ی ازدواجش ور می رود می گوید:

 

می خوام ازش جدا شم! 

 

 

می گویم:

 

 

"جنگ و دعوا تو همه ی خونه ها هست مسعود جون" و بزور لبخند می زنم! سکوت می کنم؛ لبی تر می کنم ! لحظه ای می گذرد؛ بدون مقدمه می گوید:

 

 

"از اولم نمی خواستمش، شک داشتم، گیج بودم، می دونستم به هم نمی خوریم، ولی بد جوری بهم گیر داد! تو رو در وایسی گرفتمش! رو در وایسی ی رفقام،‌ خونواده م،‌ چه می دونم، خودم! همه ی برو بچه ها داشتن زن می گرفتن خوب منم گرفتم! دوستم داشت،‌ بد جوری دوستم داشت، گفتم دیگه کی رو پیدا کنم اینجوری منو بخواد! نمی دونم . . . نمی دونم . . . خودت که شاهدی چی به سرم آورده تو این هفت سال؛ داد، هوار، بد دهنی، دروغ و دغل، آبرو ریزی، دیوونه بازی؛ خودت که می دونی؛ بسه دیگه؛ نمی خوامش، تمومه" . . .

 

 

می گویم:

 

 

 

"پس همون دعواهای همیشگی ی"؟!

 

 

بغضش می ترکد و می گوید:

 

"ایندفه با یه مرتیکه مادر ق . . ریخته رو هم"!

 

 

سکوت می کنم. . . انگار توی دلم چیزی می شکند؛ بندی پاره می شود؛ باور نمی کنم! اشک می ریزد!

با صدایی آرام می پرسم:

 

 

 

"حالا مطمئنی"؟

 

 

می گوید:

 

" آره، مدرکم دارم"!

 

 

می پرسم:

 

"ایرانی ی یا کانادایی"؟‌

 

 

می گوید:

 

"کوبایی"!

 

 

دستهایش می لرزند؛ هق هق گریه و حرکت شانه هایش همه را متوجه ما کرده؛

 

 

می گویم:

 

 

پاشو، پاشو بریم خونه؛ لباسی چیزی با خودت آوردی؟

 

 

می گوید:

 

 

هر چی که احتیاج داشتم آوردم ، یه چمدون کوچیک پر کتاب و شورت!

 

 

در حالیکه صورتش هنوز خیس اشک است هر دو می زنیم زیر خنده!

 

امروز پنج سال از آن ماجرا می گذرد و من کسی را خوشحالتر از مسعود نمی شناسم! کارو بارش خوب است، سیگار را ترک کرده؛ دورش همیشه شلوغ و محفلش گرم است! چمدان کوچک شورت و کتابش هم تبدیل شده به یک خانه ی نقلی ی زیبا و یک اتومبیل جمع و جورکه به قول خودش نهایت رفاه لازم است؛ مرتب سفر می کند و نقاشیهایش هم اینروزها بهتر فروش می روند!

وقتی به او می گویم باید زودتر یک دختر خوب پیدا کند و سر و سامان بگیرد می خندد و جواب می دهد:

 

 

من تازه دارم با «خودم » آشنا می شم!!



کامبیز میرزایی

 

 

   

 

 

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٥


ستد!

 

می خواهد دوستش داشته باشند، بدون شرط، بدون قید؛ می خواهد بخواهندش؛ می خواهد پر شود از توجه! از احساسهای خوب! از هوای لطیف زن بودن! از نشاط غیر قابل وصف ستایش؛ از نگاه؛ از حرفهای شاعرانه؛ می خواهد پیدایش کنند؛ درکش کنند؛ ببوسندش؛ نوازش می خواهد؛ عشق می خواهد ؛ مرد می خواهد!‌ مردی از تبار شاهزاده ی قصه؛ از دیار روشنی و گل و غنا و برکت؛ مردی که تکیه گاه؛ مردی که پناهگاه؛ مردی برومند و نجیب با نشان شجاعت و کلید قصر بی نیازی و زیور سخاوت و برکت دانش ؛ مردی که مهربان است و قوی است و داناست و پروانه سر و شوخ مسلک و جوانمرد است ؛ مردی که همیشه مال اوست و کنار اوست و برای اوست که زنده است و نفس می کشد و خورشید همه ی آفاقش اوست و مهر و محراب و دین و ایمانش اوست . . . او این همه را می خواهد و تنها کاری که خوب بلد است رقص است!



کامبیز میرزایی

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٥


سمت سرد پنجره

 

وقتی ارباب برام دونه گذاشت
سر انگشتاشو منقار زدم
دستشو کشید و من
از در باز قفس
پر کشیدم توی آسمون آبی ی خدا
دل ارباب شکست!
یه قناری ی دیگه خرید و تو قفس گذاشت
ولی اینبار دیگه درو نبست!
تو زمستون
سمت سرد پنجره
منم و نگاه اون قناری که
سمت گرم پنجره نشسته و
دل نازکش برام می سوزه!



کامبیز میرزایی

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥


یک نفر!

 

 

چای که می ریزم،
زنی کلیه اش را به دلالی می فروشد
دنبال کاغذ که می گردم،
پیرمردی هفتاد و هفت ساله در بازار بار می کشد
قلم را که دست می گیرم،
کودکی از گرسنگی می میرد!
نوشتن که آغاز می کنم،
مادری فرزندش را برای آخرین بار می بیند!
به آخر متن که می رسم
هواپیمایی در آسمان آتش می گیرد و صد و بیست و شش نفر می سوزند!
باید یک نفر را خیلی زود، خیلی زیاد، خیلی صمیمانه دوست داشته باشم!



کامبیز میرزایی

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٥:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥


نمی دانم!

 

مرا نشناس
از آشفتگی ی موهایم
از امتداد پریشان نگاهم
و از دستانم که موقع روشن کردن سیگار می لرزند . . .
مرا قضاوت نکن
با رقص قلمم
با شکایتنامه های ممهورم
با فراموشکاریهای خاکستری ام
و با لودگی ی مستانه ام در تنش هر جمع
مرا با نگاه خیره ام به لیوان چای محک نزن
من خود تو را می خواهم
و نمی دانم
چگونه از پشت دیوار هزار دروغ این بلوغ مسموم بخوانمت!



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٥


فصل انار

 

 

 

 

انار می خواهم
و ظرف بلورین
و کودکیهایم را
و چشمهای درشت تو را
که دانه های ترش و شیرین
مزه ی عشق بگیرند!

 

کامبیز میرزایی

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۳:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٥


جاودانگی

 

 

 

 

 

جایی که مرگ رسم است،
زندگی بخشیدن گناه است!
و من البته معتاد خواهم شد
به آیینی که جز این بگوید!



کامبیز میرزایی

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸٥


باش

 

بیازارم
که تا می آزاری
هستی!
بگذار بیمارم بخوانند...
بگذار طردم کنند!
باش!
من بی تو بیمارترم!
باش!



کامبیز میرزایی

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ آبان ۱۳۸٥


توپ فوتبال!

 

ظرف کریستال مورد علاقه ی نوشین از روی قفسه ی چوبی ی اتاق پذیرایی می افتد و می شکند! ده ثانیه طول می کشد که از شمایل یک مجسمه ی سنگی خارج شوم!  به برادر زاده ام ساسان که بعد از پرتابهای بی امان توپ فوتبالش موفق به کشتن ظرف کریستال شده و حالا زیر میز نهار خوری موضع گرفته است می گویم:

 

ساسان بیا اینجا ببینم!

 

ساسان که یک چشمی از فضای بین صندلی و انتهای رومیزی مرا نگاه میکند و سعی دارد میزان خشم مرا با مقیاسهای کودکانه اش بسنجد بدون توجه به لحن تحکم آمیز صدایم می زند زیر خنده!

 

دوباره، و اینبار با جدیت بچه ترسان بیشتری تکرار میکنم:

 

ساسان عمو بیا اینجا لطفا من با شما حرف دارم!

 

باز صدای خنده!

 

اینبار داد می زنم:

 

د پدر سوخته میگم بیا بیرون از اون زیر! و هنوز فریادم تمام نشده که ساسان با سرعت صوت از زیر میز نهار خوری به سمت اتاق خواب می دود و قبل از اینکه من هیکل چهل ساله ام را تکان بدهم در اتاق را با صدای بمب هیروشیما می بندد!

 

خودم را که به در اتاق می رسانم دیگر دیر شده!‌ از صدای برخورد کلید و جا کلیدی می فهمم که در را قفل کرده! صدای قهقهه ی خنده اش قطع نمی شود! ساسان فکر می کند شکستن کریستال مورد علاقه ی نوشین یک بازی کودکانه است! او نمی داند من چه حالی دارم! صدای ضربان قلبم را می شنوم! به او غبطه می خورم! چرا باید من از عکس العمل نوشین بترسم؟‌ هر چه باشد علیرغم همه ی تفاوتهایمان ده سال زندگی ی مشترک باید بین من و او یک دوستی و دانستگی ،‌ یک مصالحه و هم گرایی ایجاد کرده باشد! با گذشت زمان ترسم را بصورت ضربات محکمتری به در اتاقی که ساسان در آن مخفی شده ابراز می کنم!

 

چند دقیقه ای طول می کشد تا بفهمم بیرون کشیدن ساسان از اتاق مرا از منجلابی که در آن فرو افتاده ام بیرون نمی آورد! ساعت مچی ام را نگاه می کنم! در این گیر و دار به یاد می آورم که در جشن عروسی مان این ساعت را به اسم رولکس معرفی و به دست من بسته بودند در حالیکه پس از خاموش شدن دوربینها و آشنایی بیشتر من با حضرت ساعت متوجه شده بودم که فقط اسمش با حرف «ر» شروع می شود و مارکش آنقدر نا آشناست که بعد از سالها داشتنش و پنج بار تعمیر کردنش هنوز هم نمی توانم به خاطر بسپرم؛ دور هم نمی توانم بیاندازمش چون به احساسات والدین نوشین و خود او بر خواهد خورد! اوه راستی هر لحظه ممکن است برسد! می دوم به سمت آشپزخانه و جارو و خاک انداز را از پشت یخچال بیرون می کشم و به سرعت سگی که با اشتیاق ته مانده ی غذا را از موزاییک حیاط با لیس بر می کشد به جمع کردن خرده شیشه های ظرف کریستال از روی زمین مشغول می شوم! دیدن خرده شیشه ها سخت است! چراغ را روشن می کنم و سرم را به سنگ کف اتاق می چسبانم تا از بغل آنها را بهتر ببینم! دستم می برد! دادم در می آید؛ به دیوار تکیه می دهم و می بینم ساسان روبرویم ایستاده! قیافه اش خنده دار و معصوم است!لبهایش  به هم نمی رسند و دو دندان تازه رسیده ی کج و کوله اش معلوم اند؛ چند ثانیه ای به من زل می زند و بعد خم می شود و می خواهد کمک کند! می گویم:

 

برو عمو شیشه میره تو پات

 

می گوید:

 

نه، تو برو! و یک لگد هم نثارم می کند

 

صدای زنگ در می آید !

 

ای داد بیداد نوشین آمد!

 

ولی مگر نوشین کلید ندارد؟

 

ساسان به شیشه خرده ها ور می رود!

 

به سمت در می دوم و داد میزنم:

 

ساسان دست نزنی به شیشه ها!

 

در را باز می کنم!

 

نوشین است!

 

ساسان می دود جلو و می گوید:

 

من اون ظرفه بزرگه رو شکوندم!

 

نوشین می گوید:

 

 کدوم؟

 

ساسان با انگشت جای خالی ی ظرف را نشان می دهد!

 

نفسم را در سینه حبس می کنم و تکان نمی خورم!

 

نوشین می گوید:

 

 

 

فدای سرت ساسان جون! کاش کله ی عمو جونتو بجاش می شکوندی!

 

نوشین، به عنوان حسن ختام جمله ی حکیمانه اش نگاه تلخ معنی داری هم روانه ی من می کند و ساسان هم با چشمان درشتش نگاه شیطنت آمیز معنی داری به توپ فوتبال!!!!!



کامبیز میرزایی

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ آبان ۱۳۸٥


معبد

 

 معبدی بودم هزار ساله
در دل نا کجای کویری بی رد پا
نمی دانستم تنهایی چیست
تا زائری راه گم کرده
یک بار
بر آستانم نماز گزاشت!



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸٥


دندان چینی!


مرد چینی همیشه لبخند می زند! اصلا انگار لبخند روی صورتش ماسیده! غذا حاضر است! رستوران خلوت و کوچکی در خیابان «وستون» در غرب «تورنتو» چهار سال است که هر روز برای نهار پذیرای من و یکی از همکارانم «تام» است! غذایش بهتر از غذای بیمارستان است؛ غذای بیمارستان را انگار همیشه در یک روغن می پزند؛ چه مرغ بخوری چه گوشت گاو هر دو یک مزه می دهد؛ مرد چینی که راه رفتنش مرا یاد دویدن خودم می اندازد به سرعت ظرفهای غذا را روی میز می گذارد!‌ او دقیقا می داند که  ما چه سفارش خواهیم داد!‌ سالهاست که فهرست غذاهایش را مرور نکرده ایم؛ تام می گوید چینی ها همیشه عجله دارند، همیشه کار می کنند و همیشه هم تا آخرین «پنی» را محاسبه می کنند! نمی دانم تا چه حد درست می گوید! تنها خاطرات من از چینی ها مربوط می شود به جای مالش اتومبیلهایشان به اتومبیلم! می گویم :‌ راننده های بدی هستند! در این شکی ندارم! مرد چینی که خوب انگلیسی نمی فهمد به لبخند زدن ادامه می دهد و بعد از چیدن میز تعظیم کوتاهی می کند و ما را به حال خود می گذارد تا غذایمان را بخوریم. در راه خروج فهرست غذا را از دم در برمی دارم و نگاه می کنم؛‌ متوجه می شوم که سه سال است غذاهایی که من و تام جدا جدا سفارش می دهیم اگر باهم سفارش می دادیم نصف قیمت تمام می شد(دو غذا با هم به قیمت یکی)!  پشت سرم را نگاه می کنم؛ مرد چینی هنوز هم دارد تعظیم می کند و لبخند می زند! نمی دانم چرا ولی دوست داشتم دندانش هم در همان لحظه برق می زد!



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸٥


خود شیطان!


از پله های آپارتمان پایین می دوم؛‌ دو طبقه از من بالاتر است؛ به دنبالم می دود! فریاد می زند: ولم کن!‌ هولم نده! می خوای منو بکشی! صدایش در راه پله می پیچد! ترس برم می دارد!‌ اگر ایران بود گندش فقط آبروریزی بود ولی اینجا ختم داستان بازداشت است!در مملکتی که اعتبار همه چیز است نمی ارزد بخاطرش بد نام شوم! می ایستم!‌ نفس زنان به من می رسد،  دستم را می گیرد و بدون اینکه چیزی بگوید مرا عین بچه ی فراری که گیر افتاده از پله ها بالا می کشد! از پشت سر نگاهش می کنم و از خود می پرسم:آیا خود شیطان هم به همین خوشگلی ست؟!

 

کامبیز میرزایی

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳۸٥


جا سیگاری

 

دستمال منو بیار
هوس گریه دارم
برو یه چایی بذار
در خونه رو ببند
که برات قصه دارم
بزا سیگارمو آتیش بزنم . . .

یکی بود یکی نبود
روزی روزگاری بود که قلب من
خونه ی دختری بود
یکی شکل خود تو
چشای مشکی و موهای بلند
مثل دختر غزل
لبای غنچه و ابروی کمند
بعد از اون هیچی نبود هیچکی نبود

تو شب تور و حریر
تو شب دسته گل و نور و طلا
وقتی دستاش توی دستام خونه کرد
توی گوشش خوندم:
تو رو خدا
هر کاری خواستی بکن
ولی قبل من نمیر!

بعد یک سال سپید
زیر آلاچیق شب
وقت لالایی ی تو
اون چشاشو بست و مرد

از خیال من خدا پر زد و رفت . . .

دخترم!

جا سیگاری ی منو خالی کن . . .



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٥


وضعیت آدمیزاد!

جمعه شب است ! دوستی هست که می داند تنبلم !‌ دنبالم می آید؛ می رویم رویال کنسرواتوار به شنیدن کنسرت یک خواننده ی سوپرانو و پیانیستش! موقع اجرا چشمانم را می بندم؛ مو به تنم سیخ می شود! روحم با نوای موسیقی می رقصد! زمان می میرد! از گوشه ی چشمانم آب می چکد!‌ اشک نیست چون اشک معمولا موقع خوشحالی یا ناراحتی می آید ! اسمش را می گذارم روحابه! یواشکی خشکش می کنم ! ممکن است ببیند و با شوهرش که بعد از برنامه برای شام به ما ملحق می شود برایم دست بگیرند! شامم می دهند!‌ بعد از شام چایشان می دهم ! حرف و امید مبادله می کنیم و کرکره ی دوستی را به احترام نیمه شب می بندیم!‌ بعد که رفتند می اندیشم آیا وضعیت طبیعی ی آدمیزاد این نیست که همواره موی تنش سیخ باشد و در حالی که زمان ایستاده است روحابه تولید کند؟ هوممم !‌ این جمله کمی نا هنجار شد!  آدم یاد وضعیت طبیعی ی جوجه تیغی می افتد در حال معاشقه! شاید بهتر است جور دیگری بنویسم!‌ آیا وضعیت طبیعی ی آدمیزاد این نیست که در خلسه ی بین آگاهی ی دنیوی و آگاهی ی روحانی دایما در لذتی انزال گونه به سر برد؟؟



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ مهر ۱۳۸٥


پارکینگ>نمایش

بعد از کار می روم نمایش فیلمهای کوتاه ! شش فیلم. نفر اولم. خودم را با شماره تلفنهایم مشغول می کنم ! چقدر اسم!‌ چقدر از بغل هم رد شده ایم ؛ چقدر هم را بغل کرده ایم !‌ چقدر وقتی با هم بودیم خودمان نبودیم ! چقدر لیز خوردیم که گیر هم نیفتیم !‌ قلاده نشویم گردن هم ! آزاد باشیم ! چقدر ترسیده ایم ! چقدر هم را جدی نگرفته ایم ! نگاههایمان را ؛ و دستهایمان را که هر روز پیرتر می شوند ! آدمها می رسند؛ ‌کنارم دختر خانمی می نشیند؛ بوی تنهایی ی مرا می دهد ! با دوستانش حرف می زند ! صدایش رساست ؛ تا مغز استخوانم نفوذ می کند! باد می اندازم توی گوشهایم ببینم چه اثری روی صدایش دارد ! صدایش بم و مبهم می شود! مثل وقتی سر آدم زیر آب است و مردم اطراف استخر بلند بلند حرف می زنند! مثل وقتی که زیر کرسی خوابت می برد و بقیه مشغول معاشرتند! مثل صدای گرم مبهمی که وقت نوشتن سراغم می آید ! بقیه پچ پچ می کنند؛ پچ پچ را هم  امتحان می کنم ولی خوب در نمی آید!‌ هیچ علامتی از حضور در آن نیست!‌ بیشتر به اضطراب می زند!  چراغها خاموش می شوند و من خودم را درصندلی فرو می کنم! احساسم را  به تصویرها و صدا ها می سپارم و منم را خاموش می کنم که بهتر ببینم! همینطور هم تلفن همراهم را!



بزرگ می شوم ؛ در نود دقیقه به اندازه ی تلاش صد نفر بزرگ می شوم !
ده دلار برای نمایش می دهم و پانزده دلار برای پارکینگ!!



کامبیز میرزایی

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٥


از وقتی تو نیستی !


از وقتی تو نیستی
تند تر راه می روم !
بیشتر می خورم!
گاهی وقتها
سیگار می کشم !
بعضی شبها
می روم می دوم
یکشنبه ها فوتبال بازی می کنم!
دلم می خواهد برایت تنگ باشد!
اگر نه دلم بیکار می ماند،
باید باز برود عاشق شود!
و عشق دردسر است!
حوصله ندارم!
حوصله ی عاشقی
حوصله ی نگاه سنگین آدمها
حوصله ی رفت و آمد
میهمانی
باید و شاید
حوصله ی زندگی !
می خواهم بنویسم ولی
نه بخاطر تو که نمی خوانی
نه بخاطر خودم که انگار نیستم !
بخاطر هیچکس !
می خواهم ساعتها پای پنجره بنشینم
نگاه کنم
تا چشمانم دیگر هیچ نبیند !
سر کار بیشتر قهوه می نوشم
نوشیدن انگار به این متن نمی خورد !
گاهی اینقدر قهوه می خورم که تنم می لرزد
می ترسم سکته کنم!
از وقتی تو نیستی
خنده زیاد پا نمی دهد!
بیشتر خنده هایم الکی است!
کار سخت است
روزها روپوش سفید می پوشم و کروات
شبها با شورت و زیر پوش می نشینم پای رایانه
رایانه هم عجب کلمه ی شیکی است ها
ایران که بودم وجود نداشت
کم سن و سال و شنگول است!
مثل تو!
می بینی هی یاد تو می افتم!
آهنگ می سازم
برای دل خودم
بعضی وقتها هم برای دل دیگران و جیب بانک!
ترانه می نویسم
سازها را به هم می بافم و می دوزم
این هم قافیه ی می دوزم افتاد توی سرم حالا ولم نمی کند !
اوه چایی!‌ چایی می خورم شبها مثل اسب !
اسب !
کامبیز میرزایی دیوانه شد رفت !
باید برگردم جلسه داریم استراحت تمام شد!
وقت روپوش و کراوات و حرفای قلمبه و خنده های مصنوعی ست
هی
دوستت دارم!



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥


یه سکوت !

بین پرواز و قفس
فقط یه میله فاصله س
بین بیداری و خواب
یه نفس!
بین ما
یه سکوت
یه سکوت اندازه ی هر چی که هست!



کامبیز میرزایی

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٥


گریه نکن

 

 

 

 

 

 

 

تو برای زندگی یه قصه ی تازه بودی
تو برای زندگی بد جوری اندازه بودی
من مسافری بودم که بودنش به رفتنه
تو ستاره بودی و
تو پر آوازه بودی

ناله بی فایده س اینو می دونم
درد من سنگ صبور و می شکنه
من دلم می خواست که پیشت بمونم
ولی خون کولی یا
تو رگای تنمه

من سحر رفتنی ام
نذاری غم تو چشات لونه کنه
برات از خدا می خوام
یه روزی یه عشق نو توی دلت خونه کنه

گریه نکن
گریه نکن
نشکنم
گریه نکن
گریه نکن
گریه نکن

من ترانه واسه رفتن می سازم
تو برات زندگی آوازی دیگه س
من به نی مستم و باد جاده ها
ساز خوشحالی ی تو ساز دیگه س

ناله بی فایده س اینو می دونم
درد من سنگ صبور و می شکنه
من دلم می خواست که پیشت بمونم
ولی خون کولی یا
تو رگای تنمه

 

کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٥


آی آهای !

آی آهای آدمکا
دنیا دنیای شماس
جای آدمای خوب
توی شهرتون کجاس؟

آی آهای خوشگلکا
دنیا مال شماها س
جشن مهربونیا
تو کدوم خونه به پاس؟

آی آهای پولدارکا
دنیا دنیای شماس
سر میزای غذا
جای گشنه ها کجاس؟

آی آهای رییسکا
دنیا مال شماهاس
تو اتاقای بزرگ
جای انصاف کجاس؟

آی آهای و آی آهای
سارق عشق کیه؟
آخه ای مسخره ها
اسم این زندگی ی؟؟



کامبیز میرزایی

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٥


من و شب

شبو خوب می شناسمش
من و شب
قصه داریم واسه هم
من و شب پشت سر روز می شینیم حرف می زنیم !
من و شب،
واسه هم شعر می خونیم
با هم آروم می گیریم
من و شب خلوتمون مقدسه،
من و شب خلوتمون، خلوت قلب و نفسه
خلوت دو همنوای بی کسه
که به اندازه ی زندگی به هم محتاجن

من شبو دوست دارم!
شب منو دوست داره!
من که عاقلا ازم فراری ان
من که دیوونه ی واژه بافی ام
واسه ی شب کافی ام!

وقتی آفتاب می زنه
من کمم !
واسه روز
من همیشه کم بودم!
من و روز
همو هیچ دوست نداریم!
من و روز منتظر یه فرصتیم سر به سر هم بذاریم!
تا که این خورشید تکراری ی لعنتی بره

من و شب خوب می دونیم
ما رو هیچکس نمی خواد!

وقتی خورشید سره
هر کی با روز بده
مایه ی دردسره !



کامبیز میرزایی

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ مهر ۱۳۸٥


دریا

 

 

ماهیای خونه مون نگاهشون پر غمه
نمی دونن چشونه
بچه های حوضن و
یه جوری حس می کنن
براشون حوض کمه !
ماهیای خونه مون
غربتی ی دریایی ان
که نمی دونن چیه
که نمی دونن کجاس !
ماهیای خونه مون عادتشون
دریا رو ندیدنه !
ماهیای خونه مون
با چشای غم زده
توی شوق گنگ دریا
کارشون شبانه روز رقصیدنه !



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٥


حیف نون!

وقتی خوابی
حیف شب
که ستاره ها رو بیدار می کنه
واسه تو!

وقتی بیدار می شی
حیف روز
که مال توه  ولی
تو نمی دونی هنوز !

حیف آدمای خوب
که با لبخند از کنارت می گذرن
حیف این ثانیه ها
که فقط،
عمر تو سر می برن!

حیف اون قناریای تو قفس
که برات قصه می گن ،حرف می زنن
حیف گنجشگکای توی حیاط
که برات اینور و اونور میپرن

حیف اینهمه کتاب
که تو گنجه زیر خاک
اسمتو داد می زنن
حیف گندم
حیف نون !!
حیف اون تنوری که
واسه تو باد می زنن!

وقتی عادت، تو رو از تو دزدیده !

حیف آسمون رفیق
حیف گل
حیف هوا
حیف خدا !
حیف خاک این زمین
حیف شعر،
تو نمی فهمی
نمی فهمی
همین!



کامبیز میرزایی


 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ مهر ۱۳۸٥


مغازه !

یه مغازه
قد دنیا
سر کوچه س
پره از جنسای تازه
بیست و چار ساعته بازه
عشق قو طی یی حراجه
لبای کلفت  آبدار
آدمای شیک تابدار
لول تریاک
دامن کوتاه شیش چاک
دل دزدی
دخترای کار مزدی
آقایون رام شاغل
آقایون وحشی ی ول
پسرای خوش قیافه
مرد زاپاس اضافه !
کروات و کت و شلوار
دفتر و دستک و دربار
هر چی می خوای
بیا بردار

یه مغازه
قد دنیا
سر کوچه س
پشت ویترین
جای عرضه ی وسیعه آقایون شیک پوش و خانمای یقه بازه
قدای بلند و سینه ی درشت و چشم شهلا !
مدرکای خوب بالا
گرم بازار
جوره کالا

توی انبار
پشت بنجلای کهنه
صورتای سرخ سیلی
نمکی و باغچه بیلی
گندمای زور برده
بچه های درد خورده
زنای چین و چروکی
گیوه های کوچه باغی
بچه های ان دماغی
بوی طاعون
دل داغون
قلم و کاغذ و شاعر
دفتر دعا و زائر
مرد رونده
زن بد رو
جنس مونده

یه مغازه
قد دنیا
سر کوچه ی من و تو !



کامبیز میرزایی

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٥


زن دیوانه !


یک زن دیوانه،
دل من را خورده !

گل سرخی که به یابو بدهی می جودش!

من متر سک شده ام
که کلاغ دگری سر نزند،
آخرین دانه ی این مزرعه را،
پر زن چشم سیاهی نبرد
من پر از شک شده ام

دل من عاریه است
سرد و خاکستری و زنگ زده
هر چه از جنس لطافت،
هر چه از عاطفه بود
یک زن دیوانه،
همه اش را برده!

یک زن دیوانه،
دل من را خورده !

آتش سینه ی من،
نفس سوخته ام،
گل صد باغ خدا را ناحق
بعد از آن  پژمرده

یک زن دیوانه،
دل من را خورده!

تن بی حاصل من
شکل یک قوطی ی نوشابه ی قر
لگد عالم و آدم خورده،
کنج جویی به امان
به فراموشیها ره برده،

یک زن دیوانه،
دل من را خورده !

و تو هی می پرسی عشق کجاست !
گوش کن دوست من

یک زن دیوانه
دل من را خورده !!



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٥


نمی شه گفت !


قد خود آسمونی
مهربونی
یه رازی داری تو دلت
نمی شه گفت !
خوب می دونی !
اما گاهی
غصه می یاد
نازک بغض تو یهو می ترکه
رعد می شی
بارون می شی
سرد می شی
برف می شی
واژه می شی
حرف می شی
می غلتی توی کلمه
حس یه آواز می شی
گر می گیری
زجه ی یک ساز می شی
غنچه میشی نوک میزنی تو دل باغ
هوای تازه می شی و می پاشی تو قلب اتاق
فکر می شی
دعا می شی
ذکر می شی
آقا می شی سر می کشی به خونه مون
یه خورده آب
یه قطعه نون
عشق می شی
سرخ می شی
سیا می شی
آبی به رنگ آسمون
اذون می شی
آیه می شی
صلیب می شی
ناله می شی
خون می شی و می چکی رو سنگ حیاط . . .

یه رازی داری تو دلت
نمی شه گفت !

 

کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٥


من دیگه بزرگ شدم!


من یه دفترچه دارم
رنگ جلدش آبیه
کاغذاش کاهی و زشتن
ولی شعراش عالیه

وقتی می نوشتمش بچه بودم
مست، مسته هیچی رو نفهمیدن!
گیج، گیجه آدم بد ندیدن!

و چه نابه شعرای بچه گیام!

دست یغما گر این عقربه ها
شبای دور و دراز و کف زدن
قلم و ناله ی ساز و کف زدن
عاشقی رو، آدمای عشق بازو کف زدن

من دیگه بزرگ شدم!
من سر یه صفحه ی خالی دو ساعت می شینم!
من دیگه
دنیا رو اونجوری که هست می بینم!

و دریغ 
و دریغ از یه غزل!



کامبیز میرزایی

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٥


انتخاب!


بخت دخترک سیاه
چهره ش اما مث ماه
خیس اشکه گونه هاش
یه قدم تا لب پشت بومه راه . . .

رنگ مهتاب تو هوای شب ولو
پیش رو لحظه ی آخرین سقوط
پشت سر زندگی سرد و سیاه
. . . یه سکوت . . .

یه قدم مونده به پایان یه قدم !

دخترک منتظره!
موهاش آزاد پی بازی ی باد

یه مدار بسته از خاطره ها!

یه قدم مونده به پایان یه قدم!

بنویسم یا نه؟

یه تکون به نوک غمگین قلم

دخترو می گیره از خیال شب!

بنویسم یا نه؟

 

برای هر انتخاب،

همیشه یه «لحظه» هست!!



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ فروردین ۱۳۸٥


رنگ تنهایی ی من!

 

رنگ تنهایی ی من
رنگ شب بیداری ، رنگ امید
رنگ کمرنگی ی یک عشق موقت که به جایی نرسید !
رنگ واژه و قلم
رنگ احساس و دعا
رنگ خدا
رنگ سفید . . .
رنگ بیگانگی از مردم شهر برهوت
رنگ بی رنگ سکوت . . .
شایدم،
رنگ چشمای تو ه رنگ تنهایی ی من،
بهترین رنگ خدا 
رنگ خوش دیده شدن !



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٥:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ بهمن ۱۳۸٤


منو عاصی می کنی!

 

توی آرامش عادت یه تنهایی ی پیر
منو عاصی می کنی
مث آرزوی نا تموم یک عشق دبیرستانی
مث تب
مث جادوی سکوت، وقت گم شدن تو رنگای نگاه
قد بی تابی ی «آه»،
وقتی بین لب ما،
هفت دریای خدا فاصله هست!
منو عاصی می کنی
قد عطش
قد یه وسوسه ی وحشی ی داغ
قد شعر ناتموم
یه جوونه لب خشکیدن من
من که تیزی ی زمون،
نقش صد خاطره کنده رو تنم
آخرین امید یک باور دور
پاسخ یک فریاد
توی شهر کر و کور
تو
منو عاصی می کنی . . .



کامبیز میرزایی

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٤:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ آذر ۱۳۸٤


نمی بینیم همو!

 

تو نمی بینی منو

بخدا!

تو نمی بینی منو،

پشت اون ترجمه ی تکراری که منو  معنی می کنه تو ذهن تو!

تو نمی بینی منو

باور کن!

شاید اسمم آشنا باشه برات

شاید اما

تو خودت، خود تو، تو نمی بینی منو، خود من!

خود من که خیلی ساله توی یه فاصله ی ثانیه ای منتظرم

یه تماس ساده ی شماره ای!

یه نوشته که خطوطش پر ابراز رک دیده شدن

پر درک ساده ی یه آدمه از یه آدم دیگه!

نه!

تو نمی بینی منو

پشت لبخند و نگاه

لای سن و سال و حرف و آبرو و قد و رنگ!

توی عرفی که نه تو ساختی نه من!

تو نمی بینی منو!

و من از حاشیه ی زندگی ی تو میگذرم

با نگاهی که پر از خواهش یک تلاقی ی!

وتو سرگرم تو یی!

تو نمی بینی منو!

 

من و تو

با فراموشی ی یک نفس فراموش می شیم!

و چه حیف

و چه حیف

نمی بینیم همو! 



 

کامبیز میرزایی 

دوازدهم اردیبهشت هشتاد و چهار

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٤


سر سال!

من دعا می کنم ای خوب
که سر سفره ی هفت سین تو  یک نگاه آشنا باشه
رو سر تو، رو سر اون،
دستای مهربون خدا باشه

یکی بوسه هاش تو رو تا لب خواب
تا لب تند فراموشی به فردا بکشه
یکی آروم بگیره
یکی طعم بوسه هاتو بچشه!

و صدای خنده باشه زیر سقف خونه تون
صدای روزای خوش!

منو از یاد ببر!
نکنه
یاد تنهایی من
تو رو آزرده کنه!

منو از یاد ببر!



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ اسفند ۱۳۸۳


مردم آزار!

تو دروغی!
همه خندهات تو گام غصه کوکه
زیر رنگ و پودر و ریمل
زیر چشمای درشتت
پر پیسی و چروکه

سجاده آب می کشی
فایده نداره
همه می شناسنت
از جنس گناهی
حرفای گنده نزن
که خنده داره
تو یدک کش هزار نفرین و آهی!

تو دروغی!
همه خندهات تو گام غصه کوکه
وعده هاتم مث حرفای قشنگت
پوچ پوچه پوک پوکه!

ای تقلب! ای تقلب !

اشکامو پاک می کنم با پشت دستام
دیگه من حوصله ی زاری ندارم
سرتو رو شونه ی هر کی می‌ ‌ذاری
من یکی دیگه باهات کاری ندارم

که دروغی!
همه خنده هات تو گام غصه کوکه
وعده هاتم مث حرفای قشنگت
پوچ پوچه پوک پوکه!



کامبیز میرزایی

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٥:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۳


زمین!

تق و تق آهای خانم
تق و تق آهای آقا
به زمین خوش اومدین
وقت بازیه حالا
خانوما اینور خط
آقایون اونور خط
پولدارا برن بالا
فقرا پایین
حالا
هر کی باید ببینه که چی می خواد
چیزی که می خواد اونو از کی می خواد
بدوین و بدوین
تو سر هم بزنین
دروغ اختیاری یه
دروغای مشتی واسه دلبری
دروغای مشتی واسه ناز خری
اما باید ببرین!
خنده ها و گریه ها
درد و درمون و دوا
غصه های با دووم
امیدای نا تموم
نمی دونم چی می خوامای زیاد
حزب آتیش حزب باد
کارای زیر زیرکی
دعواهای الکی
ماشین و پول و خونه
بهونه هی بهونه
عشقای صد من یه غاز
هوس و وهم و نیاز . . .
پی خوشبختی دوون
ته خود خواهی و آز  !

وقت بازی تا روز مرگتونه
ولی باید بدونین
اگه خواستین می تونین
که یه گوشه ی زمین
برین آروم بگیرین!

تق و تق آی خانوما
تق و تق آی آقایون
برین آروم بگیرین!



کامبیز میرزایی

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٥:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۳


خانه ی خدا!

 

شمعی ست منتظر

در خیرگی، تقدس اینجا نبودن است

آنسوی خون و رگ

راهی به انتهاست

دست محبتی ست

نگاهی که آشناست

قلبی که می تپد

روحی به رنگ عشق

عشقی که مال ماست

آنسوی خون و رگ

آنسوی گم شدن

آنسوی ترس و نفرت و بیداد و احتیاج

یک شهر سبز هست

بگذر ز واژه ها

از شب عبور کن

آنسوی ابتلا

یک شهر سبز هست

که در آن خانه ی خداست!



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۳


هر چی هست!

 

هر چی واژه س مال تو
دیگه چیزی ندارم
هر چی شعره توی دفترای کهنه م مال تو
قلمم
مال تو
دیگه چیزی ندارم
آره عشقم سفره ی من خالی یه
این که هست خیلی کمه
قابل دستای تو نیست
ولی بازم مال تو
شکل یه خنده ی تو،
مال من!



کامبیز میرزایی


نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۳


وقتی که آب نیست!

  

 

قحطی به سرزمین خدا اوفتاده است

ای باغبان بخواب

کین خشک ریشه ها

راهی نمی برند.

 

از یاد برده اند عطش خاک، ابرها.

بادی نمی زند

ای باغبان بخواب

من شب کشان به بدرقه ی صبح می روم

فریاد می زنم

از روزهای سبز

من واژه می تنم

بر پیکر تکدیده ی این زخم شاخه ها

ای باغبان بخواب

من آب می دهم

 با اشک، باغ را . . .

یاد شکوفه را

با ذهن هر درخت

پیوند می زنم!

می کارم آرزو

در خاک سرد شب

با خون و با قلم

 

ای باغبان بخواب

خشکیده چاهها . . .



کامبیز میرزایی

 

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٥:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۳


نوبت من!

شب به شب روح مرا منتظرند
و شبستانی هست
و سلامی که کسی می گوید
پیش خود می گویم
آه آسوده شدم!
نوبت من شده است!
آسمان نام مرا می خواند!
وقت مهمانی ماست
از افق تا به افق چشمه ی نور
موسیقی عطر هوا
آسمان مهر آزین
نوبت من شده است!
صبح با زنگ بد آهنگ زمان
باز بر می خیزم
آب و آیینه و کف
چشمها خواب آلود
قهوه ای تلخ و رهی طولانی
مشغله، شهر شلوغ، آدمها
خط تکراری جسم . . .
آه در شهر خیال
شب به شب روح مرا منتظرند
شاید امشب دیگر
نوبت من شده است!!



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٤:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۳


دیوار!

تو این مخروبه پا گیرم
رفیق من تویی دیوار!
کسی از ما سراغی هم نمی گیره . . .
کسی از پشت تنهایی
غم ما رو نمی بینه
کسی اصلا نمی فهمه که دلگیریم!
سیاهه کوچه از آدم
ولی تنهای تنهاییم . . .
رفیق من تویی دیوار!
تموم مردم این شهر گرفتار خودن اما
تو دیوانه
گرفتار منی دیوار!



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۳


نمی دونی!

وه  چه سخته
من که بار صد هزار کوهو کشیدم
من که مثنوی نوشتم واسه قلبای شکسته
نمی دونی که چه آسون
زیر چند تا واژه ی ساده شکستم
نمی دونی!



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۳


عشق!

در تو آب می شوم
می آمیزم . . .
دیگر دستهایم را از دستهایت نمی شناسم،
من کدامینم؟
کدام نگاه مال من است؟
کدام نفس؟
لبهایمان در هم گم می شوند!
در هم رگ می تنیم!
من دیگر نیستم!
و عشق دیگر واژه نیست!



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۳


بعد عمری انتظار!

آشنا!

توی بیماری این کوچ
دستای تو
بی ریا و خونگی عین محبت!
سبز، مثل روح جنگلای چالوس
پر رنگای مقدس مث ساحت کلیسا
جا نماز ترمه تو طاقچه ی ساعت!

چه عزیز . . .

جایی که واژه ها خسته ن
از غریبانه نشستن توی دفترای کهنه . . .
تازه ای تازه ی تازه
مثل این شعر
مثل این نگاه پر تعجب کاغذ و خودکار
مثل لبخند عجیبی که رو لبهام خونه کرده

تازه ای تو!

خنکی،
عین نسیم صبحای زود بهاری
روی پشت بوم خونه ای تو بن بست ‌‌«چکاوک»
توی سید خندان تهرون
که من و شباش تو رو ریزه به ریزه
توی رویاهای مهتابی می ساختیم

دلنشینی . . .

دلنشین ترین نگاه اول من !



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۳


دوستت دارم

هر چه هستی باش
دوستت دارم
هر کجا باشی
پشت درد و هوار
کنج هر سلول
زیر گرد و غبار
رنگ هر سایه
سبز هر جنگل
روح هر جمله

هر که هستی باش
دوستت دارم
تا « نمی دانم »
تا « نمی فهمم‌ »
تا خود رویا

دوستت دارم

بهتر از قبله!
سر تر از فریاد!
پیشتر ز دعا!

دوستت دارم

هر کجا باشی
آسمان آبیست
دشت، رنگ خدا
حرف، عطر دعا

دوستت دارم

شکل هر لحظه!
هر کجا باشی
قلب تو اینجا
پیش قلب من . . .

در نفس پیدا !
دوستت دارم
قد مهربانی تو
دوستت دارم
قد دستهای خدا

هر که هستی باش
پا به پای نسیم
در عبادت کوه
با نماز سحر
دوستت دارم

دوستت دارم
قدر شأن سکوت
یک فراموشی
یک نگاه عمیق . . .

دوستت دارم
هرکجا باشی
هر کسی هستی
دوستت دارم . . .



کامبیز میرزایی

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۳


اما اگه!

من به تو معتقدم،
اگه نونمو بدی!
راز بقاست!
مورد تایید منی،
اگه پیش پیش پول خونمو بدی!
آره من دوست دارم
اگه اختیار روزا و شبات مال منه
من کنارت می مونم
اگه صرفه تو کنارت بودنه !
خنده هام در انتظار خنده هاته،
اگه حالم جا باشه!
چشمای سیاه شرقیم فرش سرخه اون نگاته
اگه شانست پا باشه!
دستای من همیشه حلقه ی سبز شونه هاته
اگه بار زندگیمو بکشی !
لبای من همیشه گرمی سرخ گونه هاته
اگه نوکرم بشی !
احترامت واجبه عزیزمی
مگه راضی نباشم، آره،  مگه
آخ که من عاشقتم
اما اگه اما اگه !



کامبیز میرزایی

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۳


دیگه نیستی !

دیگه نیستی!
نه تو آخرین تصور،
نه تو خواب
نه تو بیداری
نه تو فکرای مسموم
نه تو آینه،
نه تو قاب

دیگه طرح گونه هات رنگی نداره تو خیالم
دیگه اسم آشناتو نمی آرم
دیگه بوی گل نداره یاد موهات
دیگه وقت خواب، دستامو تو جای خالی ی تو نمی ذارم

دیگه نیستی!

دیگه حرفت عادتم نیست
دیگه خنده های تو ضیافتم نیست
دیگه بس شد شب شیدایی ما هم دیگه بس شد
حیف عشقی که اسیر یک هوس شد

دیگه نیستی!

خرده های عاطفه کف اتاقه
ما گذشتیم
خدا اون روزو نیاره
ولی سنگ تو عزیزم
هنوزم تو دست سرد روزگاره



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۳


میلاد!

روز من امروزه
جشن میلاد هزاران عبرت
جشن یک خاطره از روزای خوبی که گذشت
جشن یادآوری خنده ی تو
تو شبایی که من عاشق بودم

روز میلاد منه
روز باور کردن
که تو وهمی بودی
تو سر یک شاعر
یه خیال از شیرین
یه هوس از لیلی
اشتیاق معجزه
تو دل یک زائر . . .

روز دیدن که سر انجام
مصلحت ریشه ی وجدانتو زد . . .
که هنوزم حیله های تو سره!
آره امروز روز میلاد منه
روز باور کردن
که میشه با یه دروغ
به تن زشت گناه
رنگ بی عاری نشوند
عاطفه مزایده س
هر کی گرونتر بخره !!

روز میلاد منه
روز باور کردن
که شاید من هنوزم اونی که می خوام نباشم
اما هر کی که باشم
نمی خوام مثل تو شم!
نه
نمی خوام مثل تو شم!



کامبیز میرزایی
۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۳

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۳


چرخ کبود

نفر نفر
خونه به دوش
صدای توپ
اشک و دعا
نفرت و خون و انتقام
مرگ نفس
شیون مادر توی آخرین نگاه
نفر نفر
جام شراب
لباس تنگ رنگارنگ
صدای خنده تا سحر
مست و ملنگ
سفید و خوشگل مث ماه
نفر نفر
رنگ عزا
رنگ سیاه
رنگ شکنجه
شکل آه
شکل زمین من و تو
گندم و بوی خون و آسیای از ما بهترون
نشئه ی وارداتی و جیب خودی
ول زیر سقف آسمون
اینجا جوون
اونجا جوون
حاصل عمری به فنا . . .
نفر نفر
ارباب آسمون خراش
روزا معاش
شبا معاش
خود شکم
زیر شکم . . .
نفر نفر
اسیر بازی زمون
امروز همون
فردا همون
چشم براه معجزه
دل نگرون
اما بازم
امروز همون
فردا همون

چرخ کبود
دست شما درد نکنه!



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۳


ساعت و آینه

ساعته،
بسه دیگه تیک تیک تو
ولمون کن چرا وای نمی سی نامرد چموش
د داریم پیر می شیم
موهامون دونه به دونه به سفیدی میزنه . . .
نمی بینی داریم از عاشقی ام سیر می شیم!
آینه بس کن دیگه بشکن
نمی خوامت نمی خوام . . .
اینهمه ما رو نشونمون نده
نمی دونی آدمیزاد شدن چقد بده
تو یا هستی یا با یک غفلت ساده می شکنی
ما همش غفلتیم و نمی شکنیم . . .
ما همش به سیم آخر می زنیم . . .

با تو ام خواننده
اگه راشو بلدی
ما رو با ساعت و آینه یه جوری آشتی بده
اگه نه،
باشه ساعت مال من
اما آینه رو ببر !
آره، آینه رو ببر !



کامبیز میرزایی

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸۳


او

دلم او را می خواست،‌ خود خود دلم؛  معصومیتش به پرستش می خورد، به نیاز و نماز، به سکوت و نگاه،‌ به اشک و خواهش، به خیال دم خواب . . . مثل دیگران سلامش نکردم، حیف میشد، قدرش نزول می کرد، جلو نرفتم، می ترسیدم که او با حواسم شناختنی باشد! هیچ نگفتم ، می پاییدمش، نگاهش آتش، خنده هایش دریا، موهایش راهی از ابریشم تا چشمان ناباور من؛ نه،‌ او نمی توانست از این دنیا باشد،‌ مگر می شود با خاک و آب اینچنین پرداخت، مگر می شود پوست و استخوان را اینگونه جادو کرد . نه ! او از نژادی دیگر بود، نژادی که آشناترین،‌ و نژادی که دور دست ترین ! او از غریب ترین چشم اندازها از ناگفته ترین واژه ها و از نادیده ترین دریاها آمده بود، او آمده بود که من باور کنم ! . . . شب به نیمه رسید، همه رفتند ، او رفت . . . و من هرگز سراغش را از کسی نگرفتم . . .



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٥:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۳


کاش می دانستم !

دنبالت می گردم،
لای نوشته های قدیمی ام،
تا خوردگی کتابهایم را باز میکنم،‌
تا کجا خوانده بودمت ؟
یادم نیست،‌
یادم نمی آید که از آغاز کدامین قسط،
کدامین برگه ی مالیات،‌ کدام قبض فراموشت کردم !
زیر تخت را جستجو می کنم،
دفترم خاک گرفته است،
لباسهای کثیفم را به ماشین رختشویی می سپارم،
همسایه لبخند می زند،
لبخندش را باز می تابانم،
در اعماق چشمانش هیچ نیست،
می روم سر کار،
با مردم می خندم،
نگاهشان می کنم،
دردهایشان را می شنوم،‌
در آیینه می نگرم،
دردهایم را می بینم،
و چشمانم ، در اعماق چشمانم هیچ نیست...
همیشه خسته ام،
همیشه میخواهم موهایم را از ته کوتاه کنم،‌
همیشه می خواهم شعر بگویم ،
همیشه می خواهم نتهای موسیقی را دانه دانه بر ضمیر رایانه ام بچینم،
همیشه می خواهم چیزی را فریاد کنم،
همیشه هیچ نکردن عذابم می دهد،
همیشه هیچکس آنقدر که باید باشد نیست!
همیشه کمی تنهایم،
و همیشه تو در نیمه ی خالی جانم نشسته ای و ساکت و آرام نگاه می کنی
و هیچ و هیچ نمی گویی . . .
کفشهایم کهنه می شوند،
می سایند روی جاده ای تکراری تر از خودم،
عوضشان نمی کنم،
مرا یاد تو می اندازند،
یاد قدمهایت،
قدمهایی که فقط من می دیدم و بس،
یاد حرفهایت،
یاد روزهایی که عادتت بود و مرا می خواندی،
با هم شعر می نوشتیم،
با هم موسیقی را با دقت بر احساس واژه ها می نشاندیم،
با هم آرام میگرفتیم،
با هم می خندیدم،
خسته که می شدم، تو بودی،
بی حوصله که بودم ، تو بودی،
از آدمها که دلم می گرفت از دنیا که می بریدم ، تو بودی،
قافیه ها که می رفتند، تو بودی . . .
نمی دانم تا کجا خوانده بودمت . . .
نمی دانم کجا گمت کردم . . .
نمی دانم کجا گمت کردم . . .



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۳


بهار در آواره گی!

از آن روز که قلبت خانه ام شد ،‌ آواره ام!
خوشا خیال سبز تو در فراموشی ی مقدس من!

بهار را با نام تو آغاز می کنم . . .



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٢


تغییر!

ماهی قرمز غمگین
توی این تنگ بلور
صدای خنده ی ما رو می شنوه
نذاریم طفلکی ماتم بگیره
نکنه
حیوونی کنار قرآن بمیره . . .
بیا امسال ماهی رو رها کنیم تو دل آب
بزاریم جفتشو پیدا بکنه
وقت تحویل که شد
من و تو،
تنگ بلور،
و خیال خوش دریاهای دور . . .



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٥:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٢


بهشت!

یخ زده قلبای ما
مژه هامونو ببین برفی شدن
فصل گرما چرا سر نمی رسه
پشت سر صدای ناقوس عزا
پیش رو جاده ی خاکستری ی بی انتها
پس چرا از تو خبر نمی رسه . . .
می گن از اونطرف فاصله ها
می شه آدما رو دید
می گن حرفای حسابو
می شه از اونجا شنید
اگه دیدن تو قسمت من شب زده نیست
تو که می تونی بیا و غربت منو ببین
فقط همین !
زد و یکوقت منو بردی به دیار عود و نور
جایی که آدمکا رو نشه دید
یه جای سبز و قدیمی یه جای جدید و دور !
باشه !؟ من منتظرم
یکی از همین شبا
بیا از شهر خدا
منو از اینجا ببر
از زمین تیره ی رنگ و ریا
دیگه هیچوقت دیگه هیچوقت
من عاشق غریبو نکن از خودت جدا !

بیا من منتظرم . . .



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٥:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٢


باشه !

تو چرا نیومدی
من نمی بخشمت ای بی انصاف
تو چرا جا موندی
تو چطور هیچی نگفتی
تو چرا گذاشتی اینجوری بشه
اینهمه تنهایی !
وای بیچاره شدم !
دل من تنگه عزیز
سی و شش بهاره آواره شدم . . .
حالا فعلا
شب به شب وعده ی ما
پشت دیوارای خواب !



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٥:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٢


هیچ

پیش از تو نمی دانم چسان می زیستم؛ از چه می نوشتم؛ پیش از تو نمی دانم خیال چه می انگاشت؛ یادم نیست که پهنه ی خاکستری این خیابانهای بی روح را چگونه طی می کردم؛ پیش از تو نمی فهمم که معنی باد و آب و خاک و آتش چه بود؛ ترانه، پیش از تو چه می گفت ؟ در کومه های دور، صدای آواز زن روستایی را چگونه یک حنجره تنها به پهنای شالی می افشاند؟ پیش از تو مخاطب مهتاب که بود؟ و بهار به چه جرات در میان خشکی شاخه های زمستان می دوید؟
من پیش از تو هیچ نمی دانم . . .



کامبیز میرزایی

 

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٤:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ اسفند ۱۳۸٢


دیگه وقتشه !

ساکتم من مگه نه
اون چراغ میز تحریر یادته؟
دیگه سوخت !
خبری نیست خوب من
خبرا رو ما می ساختیم
ما که وا دادیم دیگه دنیا تموم شد . . .
خیره می شدم به مهتاب یادته
کاغذم پر می شد از شعرای ناب
خبری نیست دیگه انگار،
نمی دونم چی شده
هر چی خوشحالترم،
کاغذم خالی تر
قلمم تنهاتر . . .
سازمونو یادته
پره از گرد و غبار
حتی دریغ از یه نت تکراری !
یادته نیمه شبا پا میشدم
روی یادداشت رو یخچال می نوشتم که چقدر دوست دارم؟
یادته؟
ای روزگار ای روزگار
دیگه شاید وقتشه
یه چراغ نو بگیرم
بنویسم
پرده ها رو وا کنم
شبا مهتابو دوباره بپاشم رو گل قالی
دیگه شاید وقتشه
خبرا رو من بسازم
نیمه شبها روی یادداشت رو یخچال بنویسم
که چقدر زندگی زیباست
شعر و آهنگ و شب و من و ستاره که نمردیم
آره دیگه وقتشه !!



کامبیز میرزایی

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٢


روز اول !

دم دمای صبحه پاشو،
پاشو خورشیدو نگاه کن
خواب و بسپار به ستاره
پاشو  روزو افتتاح کن
 
ببین آدما چه خوبن
همه جا سبز و سپیده
روی آسفالت خیابون
خون هیچکس نچکیده

هیچکی زندونی غم نیست
کسی از تب نمی میره
همه ی بچه ها سیرن
کسی طاعون نمی گیره

کسی مرگ کفترا رو
دیگه هرگز نمی بینه
کسی دستای کثیفش
سر عاشق نمی چینه

ببین آزاده نوشتن
قلما رو پس آوردن
واسه سینه های زخمی
آخرش نفس آوردن

اونا که دوری کشیدن
همه همدیگه رو دیدن
آدمای خوب تنها
عاقبت به هم رسیدن

پاشو پاشو خوب خسته
که خدا می رسه الان
پاشو از زندگی پاشو
حیفه چشمای تو بسته !



کامبیز میرزایی

 

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ بهمن ۱۳۸٢


تکرار من !

دوباره ماه و ستاره
دوباره تنهایی
دوباره اشک و شب و شعر و طعم بی خوابی
دوباره حال چراغ و دوباره شور قلم
دوباره سوختن واژه و دوباره بی تابی
صدای خواب خیابان صدای عابر مست
بخار شیشه و یک آسمان مهتابی
دوباره آتش یک خاطره، دوباره یک فریاد
دوباره سوختن دل در این خراب آباد
دوباره آینه و چشمهای خسته ی من
دوباره خود شکنی و دوباره بچه شدن
گریز از همه ی رنگهای روز، گریز،
فرار از همه، از نسل بی نتیجه فرار
میان خواب و نخوابیدن و فراموشی
گریختن ، گریختن به سرزمین قرار
و صلح ، صلح خودآگاهی ی من و تو و ما
و تا طلوع دگر جشن مرگ فاصله ها
دوباره ماه و ستاره
دوباره تنهایی
دوباره اشک و شب و شعر و طعم بی خوابی



کامبیز میرزایی

 

 

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ بهمن ۱۳۸٢


کلاغه !

 

شب به شب خونه به خونه

حرف ما رو می رسونه

 کلاغه

 دل به دل سینه به سینه

میگه هر چی که می بینه

 کلاغه

 زهر حرفاش می کشه ما رو ولی

ناکس انگار نمی میره

 کلاغه

 پر خورده سنگه مشتام بخدا

می زنم، بش نمی گیره

 کلاغه

 کلاغه برو حیا کن د برو

د برو  د نمی خوایمت ما تو رو

هر چی شر کردی، تو و دست خدا

ما که هیچ جور نمی شیم حریف تو

 ما که هیچ جور نمی شیم حریف تو !!



کامبیز میرزایی

 

 

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ بهمن ۱۳۸٢


شب آخر

اگه زحمتت نمی شه

پاشو پرده ها رو وا کن

اگه ناراحت نمی شی

من دلم میخواد که یک دم پای پنجره بشینم

یه قلم بیار عزیزم

نا ندارم

اگه نه اینهمه زحمت نمی دادم

می دونم چه سخته  پای من نشستن

کسی که روزای آخرش رسیده

عوضش یه شعری دارم که کسی هنوز ندیده

می نویسمش رو کاغذ

می ذارم تو جیب پیژامه ی آبیم

وقت خوندنش هنوزم نرسیده

شعر آخرینه

عشقم

اینکه آخرین غزل رنگ چشای تو رو داره

چه مقدسه نوشتن . . .

اگه می شه

بشکن این سکوت تلخو

بیا . . . از قاب رو طاقچه بیا بیرون . . .

 

کامبیز میرزایی

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٢


اضطراب

تو باید صبر کنی
تا که باغبون بیاد
نباید زرد بشی
نباید غصه به پوستت برسه
تو باید رشد کنی
مث من
تو باید شاخه هاتو وا بزنی
تو باید قد بکشی تا سر دیوارای باغ
تو باید سایه بسازی واسه تن خستگیا
تو باید تازه بشی
گلای سفیدتو هدیه ی عابرا کنی
تو باید تنت بشه تخته سیاه عاشقا
تو باید صبر کنی نهال نیمه جون من
توی متروکه ی ما
. . . اگه باغبون بیاد . . .



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٥:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٢


ما خوبیم !

غروبای انتظارم تو چی بودی
یه سلام خشک و خالی . . .
شبای سوز و نیازم تو کی بودی
حجم خسته !
شونه های تو کجا بود
وقتی گریه
نور چشمامو می دزدید،
تو کجای شب می موندی
وقتی قلبم خواب عاشقونه می دید . . .
وقتی غرق غصه بودم
قایقت کجای دریا پارو مینداخت
وقت آوارگی من
دستای تو
رو سر کی خونه می ساخت ؟
آی عزیزم آی عزیزم
تو میون موهای کدوم غریبه
پی بوی عشق آینده می گشتی
که من کهنه رو بخشیدی به دیروز
شبات از رنگ کدوم ستاره پر شد
که من شعله بدوشو کردی خاموش
حرمت اشک کی بود رو تب سینه ت
که منو سیل چشام خونه خراب کرد . . .
کی برات خاطره می ساخت
که منو کردی فراموش . . .
آی عزیزم آی عزیزم
دل ما رو خوب سوزوندی
باشه باشه باشه نامرد
ما رو روندی
اما اینجاشو نخوندی
که ما خوبیم !!!



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٤:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ دی ۱۳۸٢


شهر آه

آه ای کودک من
ای که در بستر نا امنی یک کلبه ی سست
در دل خاک سیه خوابیدی . . .
آه ای مادر من
تو که در خون و تب و آهن و بی انصافی
نفس آخر خود را سر یک ضجه سرخ
به تن صبح عزا بخشیدی . . .
آه  آه  ای پدرم
تو که دستان پر از پینه ی لرزانت را
کاشتی در دل یک خاطره ی درد زده
و تو ای شهر غبار آلوده
که در آبادی ی فیروزه و زر
کاه و گل بودی و در لغزش ما   آه   شدی . . .
من شما را به دل خاک وطن
من شما را به عدالت، به تن سبز بهشت
من شما را به خدا 

من شما را به خدا می سپرم . . . 



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٥:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ دی ۱۳۸٢


تو کی هستی؟

واسه بارون واسه ابر واسه خورشید واسه برف
من یه زندونی تنهام توی قاب پنجره

واسه ی فضای خونه، حجم تکراری ی گرم نگرانم، یه تنفس !

چهره ی یه مرد درگیر پریشون واسه مردم خیابون

من وفاداری عهدم . . . حامل آروم آب پاش . . . واسه انتظار گلدون

شوق پیشونی سرخم
واسه مهر جانمازی که یه هدیه س . . .
اشک شور و گرم و تازه واسه صفحه های قرآن 
دستای داغ همیشه واسه اشتیاق سازم
لذت بازی خودکار واسه کاغذ !

کاسه ی شعرم و سوژه واسه واژه باز رهزن . . .

یه کتابم،
یه کتاب ناگشوده واسه تنهایی یک زن

شاعرم من،
شاعر مؤمن یک صفحه به عمق آب دریا . . . .
 

تو کی هستی ؟؟

 

کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٥:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ دی ۱۳۸٢


نه !

مگه فرقی میکنه
اگه دستات تو خیال
توی موهام بشینه، بچه بشم
از شبای تلخ بی کسی بگم
از سکوتی که به سنگینی کوهه رودلم
از تن نازک بغضی که شکست

مگه فرقی میکنه
اگه من خواب ببینم 
که تو آبادی آغوش منی
تو کویر عاطفه
مگه فرقی میکنه . . .

مگه فرقی میکنه
اگه صد تا غزل از چشمای تو پر بکشه
تو شبای سرد بی قافیه گی
بشینه تو سینه ی کاغذ من
مگه فرقی میکنه . . .

مگه فرقی میکنه
اگه لمس تن تو
سر انگشتای من جز بزنه
منو دیوونه کنه

مگه فرقی میکنه . . .
واسه تو . . . مگه فرقی میکنه !؟



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٥:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٢


اختیار

سلام خدا،

منم همون بنده ی تو،

همون که میکشه امانت تو رو،

امانتی که کوه و دریا نکشید

اونکه همه گرفتنو هیچکی ندید !

سلام خدا،

منم همیشه گیج و گنگ

منم که خوب

منم که بد

اونی که دل به دریا زد

منم که بار آرزو به دوش و دنیا زیر پا

منم که میره ولی هرگز نمی دونه به کجا !

منم که خودخواهی و سقف آسمون !

منم که گاهی مضطرب

منم که گاهی مهربون

سلام خدا،

سلام منم

من که نمی دونه کیه

من که پر از تو قعه

اما تمام آرزوش سادگیه

من که نمی فهمه که عاشقی چیه

ولی همیشه مرده ی عاشقیه

من که تمام روزاشو لباس عادت می پوشه

من که محبت می خره من که قیافه می فروشه

سلام خدا،

سلام منم

من که همش منتظرم

منتظر یه اتفاق خوب و خوش

یه چیز خوب و خواستنی

چیزی که لذت ببرم

هر چی بده مال همه

هر چی خوبه مال منه

لذت دزدکی ! آره !

اما چراغ آبرو

بایستی سو سو بزنه !!

سلام خدا،

سلام منم

منم همون بنده ی تو !!!

 


کامبیز میرزایی

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٢


شب رفتن تو

به خوابم سپردی
به جادوی مهتاب
به جشن ستاره
به خورشید فردا

ندیدم که رفتی
ولی خواب دیدم
به پیشانی ام
بوسه ی آخرت را

از آن شب گذشته
هزاران غزل اشک
ولی در سر من
زمان ايستاده

شکنجه همين بس
که هر لحظه شاید
بر آن طرح زانو
سری تکیه داده

گناه من این بود
که من ساده بودم
به این سادگیها
کسی دل نبسته

از آن خواب آخر
بجای پریدن
دل زخمی من
به ر‌ویا نشسته !

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٦:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٢


خوب من

 

خوب من،

کجای واژه نشستی

که به دنبال تو می چرخه قلم بی یه توقف

خوب من ،

تو کدوم ثانیه هستی

که به دنبال تو عمری رو دویدیم

خوب من،

سرخی گل کدوم خونه ی سبزی که ندیدیم

تو مال کدوم دیاری

   که هنوزم نشنیدیم . . .

خوب من،

غم ده هزار غروبو به امید دیدن چشات کشیدیم

خوب من ما که بریدیم  

خوب من تو رو ندیدیم !



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٥:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ آذر ۱۳۸٢


جایی که عشق نیست !

 

از برکه های دور، پژواک یک سکوت

از کوههای یخ زده تکرار بی کسی

از آسمان آبی و تنها فقط نگاه

از شب، سیاهی و شبح شب گداز ماه

تنها نصیب این غزل بی ستاره اند

دیریست غصه ها

بر قلب زخم خورده ی  ما خیمه می زنند

دیریست دشت سینه ی ما دل گشوده است

در انتظار شادی یک قطره حادثه 

 

پر کن پیاله را، 

 که یک لحظه در بهشت

از صد هزار سال بر این خاک بهتر است

جایی که عشق نیست،

پر کن پیاله را . . . .

 

کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ آذر ۱۳۸٢


تفاوت لحظه ها!

سلام رهگذر، خوش آمدی، چه خوب که هستی ، خوب است که هنوز هم دو نگاه آشنا هم را بر معنای یک عبارت قطع کنند ! هر چه باشد من و تو همروحیم ، چه اشتراکها که با هم نداریم؛ ما را رج نزده اند برای پر کردن کسالت روزها، ما نیستیم که عادت این ازدحام شویم، ما برای رساندن دو لحظه به هم نیامده ایم ! ما تفاوت لحظه هاییم،‌  ما هستیم که امروز پر شود از واژه های تازه،‌ از حرفهای ناب، از قرار و مرهم،‌ از محتوا و سکوت از پیوستن و بخشیدن، از تپش پر هیجان انتظار یک دیدار. ما هستیم که روزها مثل هم نباشند،‌ که کسی باشد تا گلها سیراب شوند، ما هستیم که یک دکلمه احساس را بتوان روی کاغذ ریخت، یک قطره روح تازه بر خشکی فرا گستر این دشت بی کسی ! . . .  ما هستیم برای هم و ما در کنار هم یاد خواهیم گرفت چگونه بودن را . . .   



کامبیز میرزایی

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٤:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٢


بس کن !

محو غصه توی خلوت واسه چی ؟
تو کسالت یه عادت  واسه چی ؟
اونی که پرید پریده بی خیال
بشی زندونی ی حسرت واسه چی ؟

دل بده به بازی ی ستاره ها
شبو بشناس که شبا خیلی کمن
نزار این ثانیه ها اشکی بشن
که واسه زخم من و تو مرهمن

خودتو زمزمه کن تو دل باد
سایه بون تن آفتاب زده شو
با یه دلشکسته همزبونی کن
شب چراغ دل یه شب زده شو

محو غصه توی خلوت واسه چی ؟
تو کسالت یه عادت  واسه چی ؟
اونی که پرید پریده بی خیال
بشی زندونی ی حسرت واسه چی ؟

قفس قناریا رو باز بزار
بزار هر جا که می خوان پر بکشن
لذت دیدن پرواز مال تو
بزار آزادی و رنجو بچشن

گرمی ی حنجره ی چلچله باش
که دلش به یک نگاه تو خوشه
خنده شو رو لب یه بریده دل
بزا دنیا پر خنده ی تو شه



کامبیز میرزایی


 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٥:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٢


طلوع کن!

بیدار شو، صورتت را بشوی، به آینه سلام کن، روز شد، حادثه ها منتظرند، خیابانها صدایت می کنند، ذهنت را روشن کن، نترس، زندگی را انتخاب کن، زندگی اصیل است، به اصالت مرگ، به اصالت لبخند، به اصالت تاریخ، زندگی مشتاق قدمهای تو است، زندگی نفسهایت را در خود جا می دهد، زندگی از با تو بودن لذت می برد، فرصت کم است، ببین سهم تو چیست، تو را کدام لغزش، کدام درد، کدام همدردی به طلوع تو می رساند، طلوع کن، بتاب، شاید سهم تو تابیدن باشد، شاید اگر بتابی، اگر ببخشی، شاید اگر زندگی را در آغوش بکشی آسوده تر رهایت کند . . . بیدار شو، صورتت را بشوی، به آینه سلام کن . . . .  



کامبیز میرزایی

  

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۳:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٢


معما

کهنه تر از خاطره ها
تازه تر از حیرت یک شاپرکم
نازکی ی شاخه ی بید
سختی درد آور سنگ محک ام

راکد و ساکن مث یه برکه ی دور
محو سکوت و تب دلدادگی ام  
جاری و شفاف و صمیمی مث رود
برکت یک سادگی ام

زندگی ام
من پرم از حادثه ها
روح بزرگ آدمم . . . روح زمین . . . روح خدا . . .



کامبیز میرزایی

 

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ مهر ۱۳۸٢


پری

 

پری قصه دلش گرفته بود تو دل شبهای بلند

نکنه از یاد هیچکی نگذره . . .

 

پری قصه دلش میخواست که رؤیا بشکنه بیرون بیاد

نکنه توی فراموشی سرد آدما

واسه ی همیشه زندونی بشه

 

پری قصه دلش می خواست که زندگی کنه

مث ما

سرد و تکراری و بی رنگ و امید

 

نکنه،

نکنه یکی بیاد به سیم آخر بزنه پری رو آزادش کنه

چی می مونه واسه ما

چی می مونه واسه اون

وقتی آخرین پری

از دیار قصه ها پر بزنه . . . !



کامبیز میرزایی

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٢


عروسک

 

خاطر خواه عروسکی
وای به حالت
عاشق تور و پولکی
وای به حالت
چشمای شیشه ای فروشی ان عزیزم
وه که تو ساده ها تکی
وای به حالت

قلبتو نسپر به یه خنده ی دروغی
اشکو حروم نکن رو شونه های بی درد
گم نکن احساستو دست یک غریبه
بچه نشو بوسه نزن به یک لب سرد

خواهش چشماتو حروم نکن تو ویترین
حرفای تازه تو نگو تو گوش بسته
نبند امیدتو  به جادوی عروسک
برات نمی مونه بجز قلب شکسته

خاطر خواه عروسکی
وای به حالت
عاشق تور و پولکی
وای به حالت
چشمای شیشه ای فروشی ان عزیزم
وه که تو ساده ها تکی
وای به حالت

نزار که پاکی نگاهتو بدزدن
اینهمه سادگی تو یک لحظه حروم شه
آرزوهاتو نده به طلسم رنگی
حیفه که قصه ی تو اینجوری تموم شه

حیفه که قصه ی تو اینجوری تموم شه !



کامبیز میرزایی

 

 

 

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ شهریور ۱۳۸٢


بزک نمیر بهار می آد !

 

صدای کفش پاش می آد

چایی تازه دم چی شد

خونه ش کجاست، زنش کیه

گرسنشه نهار می خواد

 


موهات داره سفید میشه

وقت یه کم نصیحته

قلم که روزی نمی ده

دردسره مصیبته

 


ببین داداش

کاغذای مچالتو بریز بره

لباس کهنتو ببخش

بازم جونم برات بگه

ته ریش جو گندمیتو قربونی سه تیغه کن

پیرهن سادتو  بده  آستر یه جلیقه کن

دوستای بد  قواره تو  سنگ فراموشی بزن

اینهمه گفتی و چی شد، یه کم به خاموشی بزن

 

 صدای کفش پاش می آد

چایی تازه دم چی شد

خونه ش کجاست، زنش کیه

گرسنشه نهار می خواد

 

زندگی هم عرضه می خواد

یه کم دروغ یه کم ریا

تا کی صدافت دیوونه

یه خورده هم سوسه بیا

 


دختر خوب فراوونه

لباس و تیپ و مو می خواد

رژیم بگیر خونه بخر

آدم زیر و رو می خواد !

 

صدای کفش پاش می آد

چایی تازه دم چی شد

خونه ش کجاست، زنش کیه

گرسنشه نهار می خواد

 


حرفو بکار در نمی آد

شعر و غزل سر نمی آد

مطربی که کار نمیشه

پولی ازش در نمی آد . . .

 


اینجوری که تویی رفیق

بزک نمیر بهار می آد !!



کامبیز میرزایی


 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٤:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٢


بی هم !

 

نه سلامی که خوشامد 

نه نگاهی که توجه

نه اشاره

نه علامت که خداحافظ و رفتیم و گذشتیم

نه کلامی که دوباره !

نور تکراری یک صفحه ی رنگی

ساکت جسم من و تو

توی تکرار صدای آگهی های تجاری . . .

شب بخیری به زبان کف و مسواک !

تشک مشترکی رنگ جدایی !

نه نگاهی

نه کلامی . . .



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٢


دانسته


نمی دانم !

نمی دانم اگر باشی،
اگر آغوشم از بوی تو پر باشد
اگر هر روز ما دیدار
اگر شبهایمان از عشق هم بیدار،
چه خواهد شد،
نمی دانم . . .

نمی دانم که عادت رنگ بی رنگی زند بر عشق سرخ ما
و یا رنگ صمیمیت،‌
نمی دانم . . .

نمی دانم که این احساس می ماند،‌
نمی دانم . . .

ولی میدانم اینجا جای تو خالیست !



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٥:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٢


بگو!

حرف بزن ، با من حرف بزن،می خواهم مطمئن شوم که اینها دارند اشتباه می کنند، حواسشان نیست، یادشان رفته که فردا می افتند می میرند،‌ یادم بینداز که هستی،‌ می ترسم یکوقت بزند و مثل اینها شوم، خنده ها و گریه هایم همه بشوند از ته دل، جورابم بوی پول بگیرد، می ترسم عاطفه را یکروز معامله کنم ، اراجیف بدهم برای توجه، توجه بدهم برای ماتیک، دهانم بشود آشیانه ی بچه دروغها، لبخندم بشود مدل کلاشی، قیافه ایمانم را بدزد، می ترسم یک روز نماز بخوانم برای حاجی رئیس، می ترسم چشمانم یکروز هرزه گرد شوند، ترا به حقیقت قسم امشب یک حرفی بزن، به من بگو که هستی، بگو که آنچه خویشتنم در هر نفس فریاد می زند هست ! با من حرف بزن . . . 



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ امرداد ۱۳۸٢


درست یا لذت؟

نمی دانست چه کند، دو دل بود، لذت، خودش را راضی می کرد و درستی، دیگران را، کلی مهار در ذهنش چپانده بودند، ولی کسی در مورد دل حرفی نزده بود، نکن ها را می دانست ولی چه باید کردها را گیج بود، چرا باید دیگران را راضی می کرد دیگرانی که به او بها نمی دادند، دیگرانی که دوستش نداشتند، آنها که قدرش را نمی دانستند، مگر غیر از این است که هر کس به فکر خودش است، مگر غیر از این است که مردم زیر زیرکی هر کاری که بخواهند می کنند ولی وجهه خودشان را حفظ می کنند، فقط باید مواظب بود که کسی نفهمد، عمر به این کوتاهی، چرا که نه؟ می خواست جوانی اش هدر نشود، می خواست او را بهتر ببینند، خسته شده بود، می خواست دوستش داشته باشند! تصمیمش را گرفت . . . خانم حواستان کجاست اینجا را امضا کنید، حکم سه ماه دیگر حاضر است !



کامبیز میرزایی

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٥:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٢


حالا وقت زیاده

آرام بگیر، نگذار بفهمند که می ترسی، اگر بفهمند بدتر می کنند، به روی خودت نیاور، عادت می کنی، من بیشتر از سی سال است که اینجایم، کم کم حتی می توانی بخندی، یعنی یادت می رود، اینقدر بی خیال می شوی که حال می کنی، قهقهه می زنی از کیف، باور کن، اگر غریبی نکنی و ادا در نیاوری کاری ندارند، یادم هست چند باری حتی به من هم خوش گذشت، اصلا دلم برایشان تنگ شد، چرا اینطور بهت زده نگاه می کنی، راست می گویم، فقط راهش این است که کارهایت مثل خودشان باشد، باهاشون قاطی بشوی، حالت صورتت را یه جوری تنظیم بکنی که غم و شادی ات را نشان بدهد، تولدهایشان را تبریک بگو، عزا ها را تسلیت، نکند به یک پدر مرده ای بیجا بخندی ها . . . باد معده ات را هر جایی ول نکنی ها، مواظب باش همینطوری که به من زل زدی خیره نشی تو چشمهاشون یک وقت، یادت باشد که احساساتت را آنطور که موقعیت ایجاب می کند نشان بدهی، زیادم فکر راست و دروغ نباش . . . نگران نباش خودم همه چیز رو یادت می دم ، حالا وقت هست. . . فعلا شیرتو بخور و آروغتو بزن که وقت خوابه عزیزم . . .



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٢


باز هم

باز هم پنجره بود
واژه ای از نوک یک شاخه پرید
پر کشید از هیجان
ذهن در خط خیال
جمله بر بام نشست !

باز یک شبزده بود،
سفره ی نان و پنیر،
یک مسافر
تن تب دار کویر‏ . . .

جمله آرام گرفت !

باز یک خواننده
باز یک گوشه ی چشم
باز یک ثانیه عمق !
باز یک آرامش !



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٦:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٢


چالش


یک سکوت آشنا
یک ساز کهنه
دفتری با جلد آبی
تجربه
یک جلد قرآن
یک کتاب نیمه خوانده
انتظار یک نوازش

گاه منطق
گاه احساس
گاه خواهش

استراحت
پنجره
قوری چایی
دوست
از دل قصه گفتن
موسیقی
لذت
شکایت
کار
آسودن
عبادت

آرزوی یک سفر تا بینهایت . . .

 

کامبیز میرزایی


نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٥:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٢


خواب

چراغ را خاموش کن،‌ من از دیدن خسته ام، بگذار چشمانم را ببندم، بگذار در تخدیر خواب، گم کرده ام را بجویم، بگذار از همه بیاسایم، از اینهمه سایه، از اینهمه تکرار . . . در سرزمینی که فرسنگها از خانه ی من دور است مردی آرام می گیرد من او را ازپشت پنجره ی خیال می بینم موهایش سپید و بلند است، تنها به دور دستها می نگرد، مرا یاد من می اندازد مرا یاد روزی می اندازد که هم در گذشته است و هم در آینده، مرا یاد بوی خوش دیار دوست می اندازد، مرا یاد قدمهای آخرم و قدمهای اولم می اندازد، سرش را بر میگرداند و من می بینم که طرح چشمانش طرح چشمان من است . . . چراغ را خاموش کن،‌ دست از سرم بردار . . .



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ تیر ۱۳۸٢


فراموشی!

کودکانه می خندیدم
در بستری که پر از خیال تو بود
من نمی دانستم زندگی این است
من دلم می خواست شاپرکها را تا ابد نگاه کنم
من نمی دانستم پرنده ها می میرند
من دلم به اندازه ی تو بود، قد خود عشق
نگاه مرا هر برگ سبز رقصان در باد با خود می برد
طرح دستانم مرا حیران می کرد
من به همه ی غریبه ها لبخند می زدم
لمس صورتم پر هیجان بود،
من عمیقتر بودم
من ساده تر
من هزار ساله بودم و چند ده ساله شدم !!



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٥:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ تیر ۱۳۸٢


قرار!


دور از تو تنها معنایی که هست به تو رسیدن است،
حال که از هم به اندازه ی هفت آسمان دوریم،
قرار ما هر شب،
در عمق رؤیاهای من !



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٥:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ تیر ۱۳۸٢


کی؟

نمی دانم کی مرا می نگری، شاید صبر می کنی تا خوابم برود،‌ شاید نمی خواهی بدانم که چقدر به فکر منی . . .
نمی دانم کی نوازشم می کنی که تمام روز جادوی لمس تو در وجودم می لرزد،
نمی دانم که کی مرا در آغوش می گیری که آرامش من همیشگیست . . .
ولی می دانم مرا اینگونه می خواهی ‌
چرا که من خوشحالم !!!



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٦:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٢


حس


یک شب باران زده
یک مرد تنها . . .
دود سیگاری که رقصان جشن میگیرد
شب تنهای شبگردی عاشق را. . .

قطره ها بی وقفه می بارند
در گودال لبریز فراموشی
و مرد قصه می خواند میان عمق پکهای پر از غفلت . . .

طنین عشق می پیچد
درون کوچه ی خاموش . . .
و مردم زندگی را خواب می بینند . . .



کامبیز میرزایی


نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٢


عیبی نداره


چی شد که تنها شدی دوباره
چرا ول کرده و رفته
چرا اون گلهای سرخو با لگد زده شکونده
چرا بی رحمو مروت توی غربت
تو رو با اینهمه آرزو گذاشته
توی بی کسی، تو یک خونه ی خالی

مگه آروم نمی شد حرف حساب زد
نمی شد نشستو از اطلسیا گفت
نمی شد خندید و بی رنگو ریا مشکلو حل کرد
انگاری چشمای غصه دارتو اصلا ندیده
ندیده عاشق و در بدر شدی، خیلی خرابی
ندیده نخواستی اینجوری بشه، شد
نشنیده که پشیمونی و دوست داری بمونه

خوشگل من هنوزم زندگی زیباس
حالا این یارو جدیده چطوره راس بگو شیطون
نکنه حرفای عاشقونتو یه وقت نفهمه
نکنه اینم بره ول شی دوباره توی غربت
نمی دونم،‌
آدما خیلی نفهمن عزیزم، تا می شه خوش باش
زندگی ارزش غصه رو نداره
خودتو به دست آرزو بده، دنیا همینه
برو دیگه، برو اشکاتو بشورو خوش و خرم
تو خیابونای شهر آرزوها
منتظر باش
که همین روزا میام دیدن اون روی قشنگت
برو مادر برو خوش باش !

کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٥:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ خرداد ۱۳۸٢


ضیافت


جمله ها می غلتند
گونه ی کاغذ من
خیس یک دلزدگی
دلخوش لمس سراسیمه ی انگشتانم
منتظر است . . .
و قلم می رقصد
تا می افتد از پا
بغض، عادت دارد . . . می شکند . . .
پنجره می بیند،
چشم در حرمت اشک
پلک می بندد و شب می گذرد . . .



کامبیز میرزایی



نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٢


باغبان


شب فریاد گذشت
سحر روز سکوت
نرم و آرام دمید

میوه ی تجربه هرگز نرسید
باغ در آتش خشم
باغ در شعله ی وحشی ی هوس
باغ در حادثه سوخت

باغبان اشک نریخت
باغبان یاد گرفت
می رود زحمت دهساله به یک شب بر باد . . .

روی خاکستر باغ
باز هم، صبح سکوت
باغبان،
ریشه ی ترد نهالی را کاشت . . .



کامبیز میرزایی


نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٥:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٢


مرا به خورشید بسپار!

در میان واژه های من چه می کنی ؟
من مدتهاست که تو را به امنیت سپرده ام
در این کویر، بجز سوز نیست
برو که سایه سار تو در خم پیچی نزدیک بیصبرانه در انتظار است . . .
مرا به خورشید بسپار . . .



کامبیز میرزایی


نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٢


آره دیره

عاقبت اشکامو دیدی نارفیق
هق هق منو شنیدی نارفیق
سر هیچی دل شکستن معرفت نیست
قهر دنیا رو ندیدی نارفیق

یه روزی تنها میشی
کسی دیگه پیدا نمیشه
که شبا شعرای تازشو بخونه

کسی نیست تو حس یک بوسه بلرزه
کسی نیست به پای یک رؤیا بمونه

وقتی چین رو پیشونیت افتاد می فهمی
که کسی آدمو تحویل نمی گیره
حالا وقت تاختو تازه برو خوش باش
وقتی حرفامو بفهمی دیگه دیره !



کامبیز میرزایی


نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٥:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ خرداد ۱۳۸٢


تو چطوری ؟؟


تو نگات سکوت یک خاطره هست
توی دستات بوی من،
روی پیشونیت هنوز گرمی یک بوسه نشسته . . .

حس آشنای دلبستگیمون
شکل بخار،
روی هر پنجره ی خونه نشسته . . .

ته هر بازی فکر،
گوشه ی صفحه ی ذهنت
طرح اشکای منه

یاد خنده های من تو تابلوی خاطره هات
رنگ غصه خوردنه . . .

منو نشناخته پروندی و ندیدی چی رو باختی
صدتا لبخندو شکستی ولی یه خنده نساختی . . .

ما که رفتیم و تو رو به شب سپردیم
بسه هر چی که کشیدیم
زخم ما و مرهم دست زمون خیلی رفیقن
ما نمریدم
ولی از زندگی ام خیری ندیدیم

تو چطوری ؟؟



کامبیز میرزایی



نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٥:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ خرداد ۱۳۸٢


آرزو !


یه بغل حرفای خوب،
یه بغل کاغذ کاهی
یه هوا آرامش
یه سبد پر از قلم

جای دوری که نمی دونه کسی
پشت عادت همیشگی ی روزای شلوغ
اونور جاده ی غم

دستایی با رگای آبی و سبز
طرح آسمونی ی حرفای تو
توی جمله های پر معنا و کم

من پر از تو ام تو تنهایی من
تو پر از من، توی تنهایی تو
من نیاز ساده ی نوشتنم
از خیال جمله های من نرو . . .



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٢


هرگز

من با هیچ چیز عوض نمی کنم
قلمم را
من با هیچ چیز عوض نمی کنم
لحظه ی خیره شدنم را به گوشه ی آشنای اتاق
ثانیه ی پایان کلمه را بر کاغذ
من با هیچ چیز عوض نمی کنم

من با هیچ چیز عوض نمی کنم
سادگی ام را
شلوار جین تکراری ام را
کتابهای به هم ریخته ام را

لیوان چای من با من حرف می زند
و من دیوانه نیستم !
من با هیچ چیز عوض نمی کنم
عادت از تو گفتن را از پشت نگاه پنجره . . .


شب بیداریهای اشکالود از تو نوشتن را
من با شب نشینی ی هیچ لبخندی عوض نمی کنم

من هق هق درد یک دل را
به هیچ ترانه ای نمی دهم . . .

من بوی صمیمیت را
با هیچ عطری نمی شویم

دوست داشتن را من
با هیچ عشقی عوض نمی کنم

من با هیچکس عوض نمی کنم
آنکه را که هستم !



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٢


جادوی ترانه

دیگر تشنه نیستم، تو مرا سیراب کردی ،تو مرا زیر باران بردی،تو مرا به عادت سبز زندگی بخشیدی، مرا از واژهای پیچیده گرفتی و به جادوی ترانه سپردی، من با تو ساده شدم !! من با تو از خانه های اشک، از دره های واماندگی، من با تو از وحشت فردا گذشتم و به آرام امن امروز رسیدم . . . تو مرا دوباره آفریدی . . . دوستت دارم



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٢


 

www.daryaadel.com

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٢


با یاد تو

با یاد تو می نویسم، با یاد تو که همه ی شب و روز منی، تو که نامت صدای نفس من است، تو که در هر نگاه من حضورت عادت است، تو که گرمای هر کلام عاشقانه ی من،‌ هر سرود غریبانه ی منی ، ای هم صحبت آشنای تنهایی من، ای که در سکوت پر معنایت می توان هر بغضی را شکست، می توان هر دردی را فریاد زد ، می توان هر غربتی را نواخت، می توان عصیان بشر را از میان خون و غبار دید و لب نزد، می توان زجه های آخر یک بیمار را شنید و گریست و گذشت و کشید . . . می توان به ناتوانی ها لبخند زد !
با یاد تو می نویسم . . .

کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٦:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٢


اینجا امن است

خودت را بازیاب، از تکرار همهمه ی روز، از تصویر خودت در ذهن مغشوش آدمها، از کسالت کهنه ی آن کسی که نیستی ! خودت را دوباره تعریف کن، خودت را بسپار به روح زندگی، به آبی موجهای حادثه، به سادگی ی سپید صمیمیت، به آشتی ابدی با حقیقتی که از آن گریزی نیست . . . با سفر خو کن، با مرگ، با آواز پرنده ای که از کوچ گذشته، با ناله های تار، با زجه های وداع، با شوق دیدار یک غریبه، با بوی موهای یک دوست، با لمس خسته ی صبحی به شیرینی بیدار یک شب پر عبادت . . . خودت را رها کن از خودت . . . که اینجا امن است !!



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٦:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٢


 

بهار من رسید، حالا می دانم، زندگی گذشتن از فصول نیست، زندگی طی کردن فصلهاست !!



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٥:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۱


 

گشتم و گشتم، در فاصله ی نگاه و تفکر، در کوتاهه ی تردید و تصمیم، در نقطه کور بیگدار و تباهی . . . هر گاه که تو را نیافتم ، عمری تباه شد . . .



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۱


 

من و تو از این فراموشی غریبانه بر خواهیم خاست، در صبحی به بیکرانگی ابدیت،‌ آنگاه که جسم تبعیدیمان را به خاک زمین می سپرند، و ما شادمانه پر خواهیم گرفت، و تو عشق را در شفافیت عریان سینه ی من، پر تپش و سرخ و زنده، خواهی دید؛ آنجا که قصه های زمینی را بر دیوارهای خاطره خواهیم آویخت . . . همسفر . . . من و تو به خانه باز خواهیم گشت . . .



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٥:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۱


 

درد هایم جوانه می زنند، گلستانی می شوم، زخمهای تنم را باران بهاری می شوید، درختان زمستان زده ام جان می گیرند، سینه ام را به بادهای فروردین خواهم سپرد، من مشتاقانه خواهم رویید، من از پس مانده های خاطره،‌ تلی خواهم ساخت که مرا تا خانه ی خورشید ببرد،‌ و من از آنجا بر زمین و زمان خواهم تابید که جای من در این کویر وحشت نیست . . . که من از جنس شفاف صداقتم ، از تار و پود روان ابریشم، من نواده ی آن پیامبرم که خدا را به زمین هدیه کرد . . . مرا هیچ جراحتی از رفتن باز نخواهد داشت که خون من ایمان است . . . مرا هیچ آفتی از رستن باز نخواهد داشت که من نهال بهشتی ام بر زمین اختیار . . . مرا هیچ گم کرده راهی به ترحم و تزویر بدر نخواهد برد که من خود راهم ، من خود رفتنم، من خود نخواستنم، مرا هراس تنهایی نیست که در رگهای من خدا در جریان است. . . آری من انسانم . . .



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٤:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ اسفند ۱۳۸۱


بهارانه

من و تو هر دو دلمان سر یک مصرع می لرزد . . .‌ من و تو هر دو، ”کوچه باغ“ می دانیم که چیست،‌ من و تو با عادت صدای اذان و بوی گلاب آشناییم، ما هر چه که باشد همزبان همیم، لای کتابهایمان ”حافظ“ هست، نقشه ی ایران برایمان حس دیگری دارد، ما می دانیم که چرا باید هندوانه را در آب حوض گذاشت،‌ ما با رقص ماهی های سرخ در تنگ بلور غریبه نیستیم، ما تعجب نمی کنیم که چرا سکه را لای قرآن می گذارند، چرا نان را که روی زمین افتاد بر می دارند و می بوسند . . . ما گندمهای سرزمینمان بوی دستان خسته می دهد . . . من و تو هر دو آشنای قدیمی یک خاکیم،‌ تو مرا بهتر از هر کس دیگری می شناسی . . . دستانت را به من بده . . .



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٥:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۱


 

بدرخش ای ستاره ی تنهایی من که در این کنج آسمان توفقط نور از خویشتن می گیری، سوختنت مبارک که چون تویی را برای سوختن آفریده اند، عزیز من، عاقبت چشمان مهربانی تو را خواهند جست، همینگونه که هستی بمان و بدان که در آنسوی کهکشانها، دلسوختگانی در اشتیاق دیدارت چشم انتظارند . . . آنها که روح روشنت را می شناسند . . . صبور باش ای برق چشمان اشکالود من در امتداد شبهای نیاز و نیایش . . . صبور باش ای ستاره ی من . . .



کامبیز میرزایی

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ اسفند ۱۳۸۱


 

روزی خواهد رسید که در سینه هایمان دیگر دردی نیست، ما می شویم خود عشق، پیوسته و هم لبخند و هم سان و همسایه، ما دلهایمان را به هم خواهیم بخشید،‌ و از هم هیچ نخواهیم خواست، جایی هست در دوردست سرزمین خدا که سکوتش پاسخ تمامی سوالهاست، جایی که گلها در بی نیازی شکوفه می کنند، و آدمها به هم نور هدیه میدهند . . . من و تو به هم خواهیم پیوست،‌ من هر کس که باشم تو هر کس که باشی،‌ من و تو پایانمان یکیست، دستان من از آن تو و دستان تو از آن من است . . . به امید دیدار . . .



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٥:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۱


 

من از خروش رود گذشتم، زخم صد سنگ بر دل، هوای کوهساران در سر، به وسعت بی کران تو رسیدم . . .‌ من در تو محو شدم، من در تو ما شدم، من در تو از خود گذشتم و در بی انتهایی ات گستردم، تو مرا از افق تا افق به آرامش رساندی، من آیینه ی آسمان شدم، من همه ی رازهای زمین را در دل خود جا دادم، من پر شدم از گنجینه های کهن و حرفهای نگفته و شبهای طوفان زده،‌ من شدم پناهگاه مهتاب در شبهای تنهای بی کسی اش،‌ من شدم آشنای دیرین آن ستاره ای که دوست خداست . . . من شدم عاشق بی خانمان مواجی که خانه ی خورشید است . . . و من آغوش گشودم برای چشمه ی کوچکی که فردا از خم کوهستانی ی بلوغ خواهد گذشت . . .



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٤:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۱


پنجره ای دیگر!

برای خانه ام پنجره ی دیگری ساختم،‌ از اینجا شهر زیبا تر است،‌ از اینجا گلهای همیشه بهار را می شود دید، از اینجا می شود دنیا را بیشتر دوست داشت، می توان پرنده های مهاجر را ستود، می شود خستگی روز را به عظمت غروب بخشید، از اینجا می شود دید که در دل اینهمه تاریکی هنوز هم دلهای روشن هست، هنوز هم گذشت هست،‌ هنوز نجابت نژاد من نمرده، هنوز در کنج گذرگاههای خاکستری، برق نگاه عابری خدا را می جوید، از اینجا می توان دید سادگی هنوز هم طرفدار دارد، هنوز هم می شود با یک دوست پیر شد، دوست داشتن هنوز هم از عشق برتر است، هنوز می توان بالغ شد، محبت کرد، شاعرانه پرستید،‌ عاشقانه دل سپرد . . . من از این پنجره هر روز تو را می بینم . . .



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٥:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸۱


در آرزوی تو!

دم صبح روز تعطیل است،‌ آسمان هوای گریستن دارد، همه جا صدای خواب می آید، سکوت خیابانها را قدم رهگذری نمی شکند، روحها همه در دیار تو اند،‌ و من اینجا در حسرت چشمانت، تنها به سپیده می نگرم ،‌ خواب مرا به وسوسه می خواند و این خلوت، این خلوت معصوم را آرام آرام از من می گیرد، چشمان نیمه بسته ام هنوز تو را می جویند . . . شاید قسمت من این نیست که تو را در بیداری بیابم . . .



کامبیز میرزایی

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸۱


 

Wednesday, February 12, 2003


٭ تو هرگز نبودی!

عاطفه می سوخت، فریاد می زدم،‌ زمین آتش گرفته بود، خیابانها پر بود از گدازه ،‌ درختها همه خاکستر، آسمان به رنگ خون، من از درد به خود می پیچیدم، سر و صورتم تاول، دلم شکسته ، چشمانم وحشت، دستانم بریده، همه ی جانم جراحت، در انتظاری تهوع آور و جنون زده اسیر . . . تا اینکه تو را سراب بـــــرد . . .

نوشته شده در ساعت 1:02
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Tuesday, February 11, 2003



٭ شب ما

وعده ی ما آنسوی روزمره گی !
در جشن هم آغوشی ما، نه غریزه هست،‌ نه احساس ، نه منطق . . .
من تو را بنام عشـــــــــــق در آغوش خواهم کشید !!!

نوشته شده در ساعت 12:41
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Wednesday, January 29, 2003



٭ ازل

راهی ام کردی،‌ نگاهت رنگ جدایی بود، شکل نگرانی، می دانستی که عمر من به دیدار ما کفاف نمی دهد، می دانستی که سفردیده نیستم،‌ دلت شور می زد، و من نمی دانستم که چه خبر است،‌ می خندیدم،‌ انگار که همین فردا باز تو را خواهم دید، انگار که می روم و زود بر می گردم، مگر می شود تو سراغی از من نگیری،‌ تو که اینقدر با محبتی،‌ تو که دلت برای نفس من می تپد،‌ تو که دل نگران قدم منی،‌ مگر می شود که مرا به ابدیت بسپاری و بروی ! مگر من چه کرده بودم، من که تو را تا نهایت عشق دوست داشتم، من که همانگونه که آفریدی ام شدم، همانقدر که دانشم دادی دانستم، نکند نا شکری کرده باشم و نمی دانم، نکند تورا آزرده ام، نکند آنچنان که شایسته ی تو بوده دوستت نداشته ام، نکند تو را نفهمیده ام، نمی دانم چه کرده ام که مرا از بی نیازی سرزمین عروج به هم نیازی با این غریبه های از تو بی خبر سپردی، مگر نه اینکه نگاه تو مهربانترین بود، مگر نه اینکه من عزیز کرده ی لطف تو بودم، مگر نه اینکه روح من از توست، پس چرا مرا به هم خانگی ات نخواستی، من که کاری نداشتم، مزاحمت نبودم، من فقط می خواستم دور و بر تو باشم، حضورت را ببویم و ببلعم، می خواستم من و تو یکی شویم . . . آه که اگر تو را نشناخته بودم اگر تو را از نزدیک ندیده بودم،‌ چه فکرهای پریشانی که نمی کردم . . . دیدارت گلایه ها را خواهد شست . . . می پرستمت عزیز من . . . به امید آغوشت در روشنی ی سرزمین پاسخها . . . .

نوشته شده در ساعت 1:03
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Monday, January 27, 2003



٭ تو را می شناسم

می شناسم تو را ای غریبه، می دانم که در تو چه می گذرد، من دردهایت را حس می کنم، من تنهاییت را می فهمم، من تو را ورای آنچه که می گویی، ورای لبخندهایت، ورای خطوط صورتت، من تو را ورای این چهره یی که هر روز می پوشی، ورای مصلحت اندیشی هایت،‌ ورای روزمره گی هایت، ورای اکتسابها و ناتوانی هایت، من تو را ورای خشم و نفرت و شهوت و منطق می شناسمت . . . تو و من هر دو از یک خاکیم ، من و تو را با هم به این گستره ی بی کسی فرستادند که ورای هر چه که هستم و هستی هم را پیدا کنیــــــــم . . . آغوش من برای تو همیشه گشوده است . . .

نوشته شده در ساعت 12:51
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Friday, January 24, 2003



٭شاید

 من از یک ستاره سراغ تو را گرفتم، دل شب به حالم سوخت . .
تن پوش مندرسم را به باد سپردم که شاید در شب شادی ی تو منزل کند، شاید بوی تو را بگیرد، شاید تو دوباره آنرا به نسیم بسپاری، شاید ستاره ببیند و دل سوخته ی شب به باد بسپارد، شاید در خلوت فردای من، بوی تو باشد، شاید . . .

نوشته شده در ساعت 12:45
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Wednesday, January 22, 2003



٭ در کنار تو

بین من و تو رازی هست؛‌ هیچکس مرا با تو ندیده است، هیچکس نمی داند که ما چه عاشقانه می گرییم، هنوز هیچکس نفهمیده که من و تو برای لمس نگاه هم چه خطرها کرده ایم، نگاه هیچ نامحرمی از خلوت شبهایمان نگذشته، من و تو که با همیم زمان به حرمت عشقمان می ایستد، رنگ محبت می گیرد این خرابه، صدای بهشت می آید؛ من و تو که با همیم پروانه ها در آتش شمع نمی سوزند، دل هیچکس از غربت نمی خواند، هیچ یتیمی گرسنه نمی خوابد، ما بر آفاق رنگ شادی می نشانیم، ما همه ی مرزها را در تب پیوندمان می سوزانیم، ما که با همیم، فرشتگان عالم سجــده می کنند . . .ای تو معنای پرستش . . . دوستت دارم . . .

نوشته شده در ساعت 12:53
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Monday, January 20, 2003



٭ غریزه کارشان! ارضا به یک نگاه متعفن؛ مسخ جادوی هر کلام و هر آیین و هر مرام؛ مؤمن به تکرار شبانه روز یک خطای بی حاصل؛ ثانیه هایشان، از خود گریختن، خواستن و خواستن و خواستن . . . آنها که تو را در خود نیافته اند . . . .

نوشته شده در ساعت 12:59
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Thursday, January 16, 2003



٭ . . . اینجا همه چیز را می فروشند . . .

نوشته شده در ساعت 12:59
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Wednesday, January 15, 2003



٭ نفسهای من

خــــدایا . . . نفسهای من هیچ نیستند بجز شمارش معکوس دیدار من و تو. . . در اینجا هیچ خبری نیست . . . از دور می بوسمت . . . . دریادل.

نوشته شده در ساعت 12:52
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Friday, January 10, 2003



٭ نشد

نشد که آفتاب را با هم قسمت کنیم، نشد که کمک کنیم تا درختها دوباره سبز شوند، نشد که صمیمی شویم با آدمها، با چینهای نوی زیر چشمانمان،‌ با خدا . . .
نشد که به تماشای غروب بنشینیم دست در دست هم . . .و غروب رفت و آدمها رفتند و خدا رفت . . .

نوشته شده در ساعت 12:56
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Wednesday, January 08, 2003



٭ ‏قرار


پشت این صخره ی بد طینت سرد
منظر سبز کدامین شهر است
که مرا تا لب زخمی ی سقوط
می کشاند به رضا


پس این مخروبه،
که در آن عالم و آدم سر و سامان دارند
شوق رنگی ی کدامین باغ است
که مرا برده به ره کوره ی بی سامانی


پی این مسخ مداوم که در آن وا دادند
همه ی مردم شهر
شهد هشیاری معجون کدامین دست است
که مرا تشنه ترین مرد زمین می سازد


من بیابان زده ی بی کس دل باخته ام
که برای قدمم
در هیاهوی غریب شب این شهر سیه جایی نیست


دل به صحرا زده ام
سوختن کار من است . . .سوختن کار من است . . ..




نوشته شده در ساعت 12:52
PM
توسط کامبیز میرزایی



........................................................................................

Friday, January 03, 2003



٭ به من یاد داد . . . به من گفت که در من خدا به انتظار نشسته است . . . به من گفت که درد مرا سبک می کند،‌ بال پروازم می دهد. . .‌ به من یاد داد که زندگی این نیست، و من ار لمس پر لذت حقیقت سوختم ؛‌ به من شور رفتن و شهامت گفتن آموخت . . . من خویشتنم را در گذر بی رحم یک رنج جانکاه یافتم، و حالا فقط مانده تسلیم. . . خود را خاموش کردن و به تماشا نشستن . . . . وه که چه آرامشی . . .

نوشته شده در ساعت 12:37
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Thursday, January 02, 2003



٭من تو را می فهمم!

 مرا بخوان، من دورغ نمی گویم. . . می دانم که به دروغ شنیدن عادت کرده ای، می دانم که باور صداقت سخت است . . . استراحت کن . . . اینجا جای وا دادن است . . . اینجا بمان. . . من از تو هیچ نمی خواهم، اینجا قید و بندی نیست، سینه ات را از درد روزگار خالی کن،‌ نترس، من رازهایت را بازگو نخواهم کرد . . . به من اعتماد کن، می دانم که اعتماد کردن را از یاد برده ای . . . می دانم که باور کردن را فراموش کرده ای، می دانم که آدمها فکر تو نیستند، ولی من به تو فکر می کنم، من مشکلاتت را می فهمم،‌ من وقتی که می گریی، در آغوش گرفتن را می دانم، من وقتی که مریضی پنجره ها را باز می کنم تا هوای اتاق عوض شود، دستهای من هنوز مروت دارند، من از بازار این ریاکارها آب نمی خرم، در خانه ی حقیر من حرفها آلوده نیست، بوی کثافت نپیچیده، هنوز بی تفاوتی به تارو پود گلیمش ننشسته، بمان اینجا، به نان و پنیری بساز که آن بیرون هوا مصنوعی ست، خنده ها پیش پرداخت است، با من بمان، من ترا درمی یابم . . . من دستهایت را می گیرم، وقتی بی حوصله ای، آنقدر مسخره بازی در می آورم تا بخندی،‌ حالت عوض شود، زندگی را دوست داشته باشی، آدمها را همینطور که هستند بپذیری،‌ من آنقدرسخت ترا دوست خواهم داشت که تو زندگی را به آسانی دوست داشته باشی . . . به من اعتماد کن که هنوز هم آدمهای خوب هستند، کمند، ولی هستند . . . عزیز من، من تو را می فهمم . . .

نوشته شده در ساعت 12:49
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Monday, December 30, 2002



٭ محراب

محراب من سلام، برایت شمع و اشک و امید آورده ام، برایت دل پاک و کلام صادق آورده ام، برایت لحظه های صمیمی و دست لرزان و قلب پر درد آورده ام، محراب من صبور باش که من برایت سخن از هزار و یکشب فریاد، از زجه های فراق آورده ام ،‌ استوار باش که من از دریای طوفانی دلم برایت موجهای بلند آرزو، از کویر سینه ام گرمای سکوت،‌ازچشمان منتظرم اشک پاک خون دیده آورده ام، محراب من، تنها پناه من، صفحه ی آبی دلم، سلام . . . من هر چندگاهی به سراغت خواهم آمد،‌ . . . فقط باش و مرا دریاب که خوب است شنیده شدن . . . خوب است در آیینه ی صاف تو خود را دیدن . . . خوب است بی امان نوشتن . . . خوب است عبادت ساکت من در آبی ی با گذشت تو . . . که تو بهتر از هر کسی می فهمی !!

نوشته شده در ساعت 12:45
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Tuesday, December 24, 2002



٭ حس خوب روز تعطیل درچراغانی شهر ناهمزبانی . . .بوی تازه ی سلام صبحگاهی . . . دانه های یکرنگ برف، پشت پنجره ای که شاهد گذران عمر من است . . . من از تو می آموزم، روزها را چگونه طی کردن، در تلاطم زندگی چگونه وا دادن ، و آنگاه که باید رفت، چگونه رفتن . . . از توست که در این ناکجا، زیستن معنا می یابد . . .

نوشته شده در ساعت 10:17
AM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Friday, December 20, 2002



٭ شادی من از اینجا بودن نیست،‌ من شوق لحظه ی به تو رسیدن را می خندم، و آه که زندگی چه زیباست اگر تو در انتهای انتظار من باشی . . .

نوشته شده در ساعت 12:23
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Thursday, December 19, 2002



٭ خودت را به من بسپار

بیتابی نکن، آرام باش، شکوه نکن که زندگی را اینگونه نقش زده اند،‌ مبادا ساده گی ات را به لجن روزگار بیا لایی، نکند خسته شوی و ول کنی، نرسد روزی که تقدست را تسلیم آسایشی بکنی، تو به اندازه ی خدا می ارزی؛ تو را در بهشت به جان من ریختند؛‌ تو گمشده ات در آن دیار است؛‌ تو مسافری؛ نکند بیراهه رو شوی،‌ نبینم که در این خاک منزل کنی، وا بدهی، که این راه را سرانجام باید رفت، از میان کویر هم باید رفت، درد هم باید کشید،‌ زیاد هم باید کشید. . . حالا لختی بیا سای، فردا باز هم می رویم حتی اگر بجز شن و باد و تاول و زخم ما را نصیبی نباشد میرویم؛ ببین که از میان ترکهای صورتم لبخندی پیداست،‌ ببین که در ته چشمان خون دیده ام ایمان هنوز سوسو میزند، خودت را به من بسپار، ترا به امنیت سبز ملکوت خواهم رسا ند ، ترا به آسایش وادی موعود، به رخساره ی عاشقترین عشاق، به سپیده ی صبح جاویدان خواهم سپرد، خودت را در آغوش من رها کن که من این ره را می شناسم که من قدمتم به طلوع ازل است و به بلندای آفرینش . . . .

نوشته شده در ساعت 12:40
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Monday, December 16, 2002



٭ ایمان


آه ای صحرای پاک منتظر در حسرت باران
آه ای خشکیده برگ خاطره در یاد سبزعشق
آه ای دستان مجروح ستم دیده که سمت قبله گا ه حق
قنوت تازه ای دارید
ملالی نیست ای یاران هم قصه
که ایمان از دل پر اشک و خون درد
که ایمان بر خش فریاد می روید . . .

نوشته شده در ساعت 12:52
PM
توسط کامبیز میرزایی



........................................................................................

Thursday, December 12, 2002



٭ اشک من یک قطره ی شور گم شده در دل خاک نیست
اشک من میعان نیاز ساده ی با تو بودن است . . . .

نوشته شده در ساعت 12:59
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Thursday, December 05, 2002



٭ عشق من

کنج امنی دارم،‌
که در آن نام تورا،
با شعف بنشانم،
روی یک دفتر کاهی ی عبوس . . .


قلمی رنگ صداقت دارم
که تو را می جوید
روی اعجاز تلاقی ی دل و کاغذ و اشک . . .


من نگاهی دارم
که ز پهنای زمان می گذرد
و تو را می بیند
که مرا می سپری،‌
دست دلتنگیها . . .


به تو ایمان دارم . . .
عشق من از سر خودخواهی نیست
عشقم از حس زمینی ی نیاز،
از هوای هوس آنی ی کور
از گره های به هم بسته ی وامانده رهاست


من تو را سمت صمیمی ی سکوت
من تو را در دل شبهای عبادت زده ی بی پایان
من تو را بر تن عریان کویری تب دار
من تو را در سحر تشنه ی فقر
پشت یک مقبره ی کهنه ی دور
سر یک سفره پر از نان و پنیر
توی چشمان یتیمی تنها یــــــافته ام


به تو ایمان دارم
عشق من از سر خودخواهی نیست . . . . .




نوشته شده در ساعت 1:04
PM
توسط کامبیز میرزایی



........................................................................................

Friday, November 22, 2002



٭ راه بازگشت

گشتم آفاق را، لودگی رفاه مرا نگزید، خنده های بی درد یار من نشدند، صورتهای زیبا مرا خواهان نیافتند، رقابت مرا رها کرد، سیاست مرا همصدا ندید، سوداگران از من منفعتی نگرفتند، سالوسان را متاعی نداشتم، خویشاوندان را وابستگی ام نبود، بستگی هایم خویشاوندی نیافت، هر آنچه از کالا و احساس و احترام و رفاقت آنجا که بویی از معامله داشت مرا مشتاق ندید، روزها و شبها آمدند و رفتند و من از چه بازیها که گذشتم و تن ندادم، آلوده ام خواستند نشدم،‌ بیهوده ام خواستند نرفتم، لذتم تعارف کردند بر نداشتم، و هیچ نمی دانستم که در من چه می گذرد،‌ نمی دانستم که عاشقم ، نمی دانستم که آنکه جام از دست تو گرفته دیگرنظر بر دست کس نتواند کرد،‌ من چه می دانستم که عقد من و تو را در آسمانها بسته اند، کسی به من نگفته بود که تو در دل من خانه کرده ای ، همه ی اینها را من همین تازگی ها خودم فهمیدم . . . . ای معشوق ساکت ابدی ام. . . گلهای باغچه ی محبتمان را آبیاری کن که من در راه بازگشتم . . . . .

نوشته شده در ساعت 12:49
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Thursday, November 21, 2002



٭ تکرار

حرف من تکراریست، حرف مرا هر شکوفه ی منتظردر بهار،‌ هردانه ی برف لرزان در زمستان، هر برگ مغموم رنگ زده در پاییز، عطش بی امان خاک در تابستان ، هر قله ی تنها در خلوت خویش،‌ هر انسان غریب مسافر در جمعیت وهم زده ی سا کنان زمین برایت تکرار می کنند، حرف مرا در خواب خندان یک نوزاد ،‌ در نگاه نیازمند یک بیمار،‌ در شعف کنجکاو یک کودک دبستانی درسکوت اشکالود یک ترحیم،‌ می توان شنید . . . حرف من تکراریست، حرف مرا سالیان سال است که آفرینش تو تکرار می کند . . .

نوشته شده در ساعت 12:25
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Wednesday, November 20, 2002



٭خواستن

 دیشب ترا دیدم، حواست نبود،‌ من از مرزهای سرزمین هجران گذشته بودم ،‌ تو در سبزی دیار آشنایی،‌ سودای عشق در سر، به نوازش گلهای خیال مشغول بودی، صدایت کردم ،‌ سر برگرداندی ولی مرا ندیدی،‌ می خواستم با تو باشم ، می خواستم با هم بمانیم ، کلبه ای بسازیم در و دیوارش محبت،‌ سقفش بی کرانگی آسمان، امنیتش تلاقی نگاه ما، نورش چهره ی تابنده ی تو، روحش عشق . . می خواستم دور و برم فقط تو باشی، می خواستم کلامی نباشد ،‌ فقط برای هم با شیم ، می خواستم در صداقت عریان نگاهت بیا سایم . . . ولی نشد . . .‌ تنها خطای من از آغاز، ”خواستن“ بود !

نوشته شده در ساعت 12:31
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Tuesday, November 19, 2002



٭ محراب

این صفحه محراب من است، من در اینجا با تو وعده ها داشته ام ، من هر روز در تقدس حضورت تازه می شوم ، ذهنم را می شویم ، نذرمی کنم که زودترزمان دیدارمان برسد، می دانم که در هر کلمه ، در هر ثانیه تویی ، تو را در پوست و استخوانم، در قلبم حس می کنم ، گاهی دستم را می گیری و می نویسی ، گا هی نظاره می کنی که درد دل کنم ، گه گاه وقتی که بدنبال کلمات می گردم دلت بحالم سخت می سوزد، آخر تو می دانی که روزی بود که من نیازی به نوشتن نداشتم، تو می دانی که خانه ی من اینجا نیست ، تو دلتنگی هایم را می شناسی تو می دانی که من چقدر در این دیار غریبم و از نوشتن چه بیزار. . .‌ تو می دانی که کلمات رسا نیستند، آخر واژه ها را که تو نساخته ای،‌ واژه ها را ما آدمها ساخته ایم . . . ولی باز می نشینی،‌ تلاش کودکانه ام را می بینی، لبخند می زنی و هیچ نمی گویی . . . می دانی که اگر چیزی بگویی من خجا لت می کشم و همین چهار کلمه هم از یادم می رود . . .‌ من گفتن و نوشتن را تمرین خواهم کرد، من رشد خواهم کرد،‌ من نخواستن را، دل سپردن را تمرین خواهم کرد، من خواب دیدن را تمرین خواهم کرد که بیشتر با تو باشم. . . دوستت دارم ای آرام من . . .

نوشته شده در ساعت 12:42
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Friday, November 15, 2002



٭جاودانه

 معبد من بوی تو را دارد . . .ملتمسانه ترین نگاه خیس ساکتم از آن توست . . . من لباسهای کهنه ام را به شوق میهمانی تو با وسواس می شویم . . . ای عطش آب آگاهی . . .ای آتش عشق دل دریایی طوفان زده ام . . . آغاز و پایان من تویی . . . عاشقانه تر از تو چه کسی را می توان دوست داشت . . . آغوش بگشا که من به باغ بهشت باز خواهم گشت . . . زیر سایه ی همان درخت کهن یکدیگر را خواهیم دید،‌ آنجا که نام من و تو کنار هم از ازل حک شده . . .

نوشته شده در ساعت 12:26
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Thursday, November 14, 2002



٭ کلام من چکیده ی عشق توست، ای خواستنی ترین غزل زندگی ام ،‌ ترا پیوسته می خوانم و در هیجان سکوت بین ابیاتت عاشقانه می گریم ، مرا دیگر از هیچ چیزو هیچ کس واهمه نیست که سرود تو ام بر لب است . . . یادت را از لحظـــــه هایم نگیر. . . .

نوشته شده در ساعت 12:48
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Wednesday, November 13, 2002



٭ ما اختیار را گرفتیم و کوه بر خود لرزید. . . کوچ کبوتر انتخاب او نیست ولی کوچ من انتخاب من است . . . حس غریبی به من می گوید که حتی حیوانات هم گه گاه به ما می خندند !!

نوشته شده در ساعت 12:54
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Monday, November 11, 2002



٭در سکوت تو!

 ببین که چگونه می خواهمت ای معبود من، با من مهربان باش، می دانم که هیچ نخواهی گفت،‌ می دانم که تا آنروز برسد، بیش از سکوتت مرا نصیبی نیست،‌ اما اقلا بگذار دستانت را بگیرم،‌ بگذار تو را ببویم ،‌ بگذار در آغوش گشوده ات بخوابم،‌ حتی نوازش هم لازم نیست،‌ من صبر خواهم کرد، فقط بگذار پهلویت بنشینم، زیر چشمی گه گاه نگاهی بکنم،‌ ببینم آیا چشمانمان در تصادف نگاه تو و امید نگاه من در هم خواهند آسود یا نه ، بگذار خودم را به خواب بزنم،‌ ببینم آیا دستت نا غافل بر روی موهایم خواهد غلتید؟. . . بگذار ثانیه هایم با انتظار آن روز بگذرد که لبهایت گشوده خواهد شد،‌ آنروز که لذت هربوسه از قلب من بزرگتر است . . .

نوشته شده در ساعت 12:56
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Wednesday, November 06, 2002



٭گشایشی دیگر!

 گشایشی تازه ، گشایشی تنها تر از همیشه و پربارتر از دیروز، حرفهایی که دیگر تکرار یک درد قدیمی نیستند، کلماتی که آرامتر و مطمئن تر و کم تنش تر و مهربانترند؛ قلم تسلیم حرکت بی وقفه ی دستانی ست که می روند تا بستر رگهای میانسالی مردی باشند که دیگر با خود غریبه نیست، فقط در غربت این سرزمین، منتظر است ،‌منتظر اما اینبار لبخندی بر لب، شعفی در دل،‌ نگاهی بر دور دستها، تا روز تولد برسد،‌ روز بدنیا آمدن،‌ روز از دنیا رفتن . . .
من امروز تنهایی ام را جشن می گیرم که هر چه تنها ترم به تو نزدیکتر،‌ و هر چه به تو نزدیکتر، از عشق سرشارتر و هر چه از عشق سرشارتر،‌ بخشنده تر و هر چه بخشنده تر، مردم دارتر، رفیقتر، آشنا تر،‌ صمیمی تر. . .و در اینجاست که من در عین تنها بودن با توام و در عین با تو بودن با مردمم و در عین با مردم بودن شادم،‌ شاد، و این جوانه ایست که از جراحت درخت روحم،‌ شاداب و پر خواهش می روید، جراحتی که درد نبود،‌ محبت بود،‌ دوستی بود، خونی که ریختی و دشت خشکی سیراب شد، و من چشم براه هزاران جوانه ام زیر آفتاب وجودت زیر باران محبتت در حضور نسیم نوازشت . . آه ای همه کس و همه چیزم ، ای خویشتنم از تو سرخوش، ای محبت بی شا ئبه ی بی قید و شرط بی پیرایه،‌ ای محرم، تو راه را نشانم دادی و من رفتم و من درد کشیدم و من رفتم ومن مجروح شدم و من رفتم ومن نامردمی دیدم و من رفتم ومن دروغ شنیدم و من رفتم و من شبهای سیاه وحشت دیدم،‌ آدمهای خود فریب شمردم، عزیز سپردم،‌ نیرنگ خوردم و من رفتم ، و من تهمت شنیدم و من رفتم و من خود راُیی ها و خود سریها و ندانم کاریها و هوسبازیها دیدم و من رفتم،‌ مرا در خم راه کمک نکردند،‌ کسی نبود، زخمهای پایم را کسی مرهم نمی گذاشت،‌ مرا نفهمیدند،‌ ندیدند، نشنیدند، بامن نیامدند، و من رفتم ،‌و هیچ نگفتم ،‌ پریشانم کردند،‌ گریانم کردند، به خشمم کشیدند، و من باز نایستادم ، و به یاد تو به جان کشیدم و امروز از دل فرسنگها سنگلاخ و سراب گذشته ،‌ اولین چشمه ی کوچک زلال . . . . برای لبهای خشکیده ی پر عطشم برای خستگیهای تنم، همانگونه که وعده کرده بودی . . . و گلی شاداب و کوچک . . . من به خطا نیامده ام . . .

نوشته شده در ساعت 12:43
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Thursday, October 24, 2002



٭ خوشبختی ، هیجان لحظه های مجزا نیست،‌ خوشبختی،‌ امتداد یک خوشحالی ساده است . . .

نوشته شده در ساعت 12:44
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Wednesday, October 23, 2002



٭ بـــــــا عمر خود چه کردی ؟؟

نوشته شده در ساعت 12:22
PM
توسط کامبیز میرزایی


٭ تو چنان کاملی که حیف است از تو چیزی طلب کردن ، لذت نگریستن به تو، لذت با تو بودن، برای من کافیست . . . .

نوشته شده در ساعت 12:18
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Tuesday, October 22, 2002



٭فرشته!

 اهل کجایی ای دل داده ی صبور،‌ با تو عزم کدامین سفر، کدامین مقصد است ؟ این روشنایی که در چهره ی توست از کدام قبله گاه عشق می تابد ؟ مرا به کجا خواهی برد، مرا از پهنای کدامین دشت از پیچ کدام جاده ی وحشت،‌ از قعرظلمت کدامین شب تار به فردای امید خواهی رساند ؟ تا کی مرا با نگاه مهربانت به سکوت خواهی خواند که صدا در حنجره ی محزون و دهشت زده ام به انزوایی غریبانه نشسته است . . . اگر در نگاهت اینهمه آرامش و اطمینان نبود هرگز دستانم را به دستت نمی سپردم . . . .

نوشته شده در ساعت 12:45
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Friday, October 18, 2002



٭ انتهای غم بود،‌ آسمان گستره ی سخاوت را بر دامان زمین پهن کرده بود، خورشید، گرمای لذت را بی محابا بر دل پر عطش سبزه زاری دور می پاشید،‌ من ،‌خیره در چشمان آبی آسمان، ذهنم را به رهایی از اندیشه می سپردم ،‌ و در این خلوت بی انتها ، مست از یکی شدن با روح او، فرا تر از هر چه که هست و بود و خواهد آمد،‌ حضور مقدسش را دکلمه می کردم :

توی یه جنگل سبز، پای یک چشمه ی پاک . . . فقط تویی
روی یه کوه بلند، ‌زیــر آسمون تاریک غروب . . . فقط تویی
لب آغاز سحر ، نور تازگی زندگیم تویی
توسکوت دم خواب،‌ آخرین حرف لبای من تویی . . .


آنچه در دل دارم هرگز کلمات تاب نوشتن نخواهند داشت . . . من تو را عاشقانه می پرستم . . . . .

نوشته شده در ساعت 12:48
PM
توسط کامبیز میرزایی



........................................................................................

Thursday, October 17, 2002



٭ برای شکستن کدام عادت بی ثمر به سرزمین رنجها آمده ای ؟

نوشته شده در ساعت 12:54
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Wednesday, October 16, 2002



٭بیهوده بود تردید! 

 

ســـایه ی ابر سیاه
به تن دشت رسیـــــد
باد، خصمانه وزیـــد
غنچه را با خود برد . . .

اشکی از گونه ی من
به دل خاک چکیـــــد . . .



نوشته شده در ساعت 12:11
PM توسط کامبیز میرزایی



........................................................................................

Sunday, October 13, 2002



٭ آشتی!

صبح بخیر زندگی، سلام هوای بارانی پاییز، حس نمناک باران، با شما دوباره آشتی می کنم، با گستردگی آبی آسمان،‌ با پیوستگی مواج دریاها،‌ با عابرهای تنهایی که از جاده ی زندگی ام خواهند گذشت،‌ با گل خنده های یک نوزاد،‌ با بوی باغچه ی صمیمیت، با صدای مهرآمیز یک دوست، با قل قل کتری محبت در عصرهای خستگی، من روحم را دوباره به زندگی خواهم بخشید تا مرا با خود به آرامش سپید بلوغ ببرد . . .

نوشته شده در ساعت 8:42
AM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Friday, October 11, 2002



٭ من تنها نیستم!

نگاه مهربانی هست که مرا می بیند، چشمهایی به عمق صمیمیت و به دلنشینی محبت . . . او مراقب نفسهای من است، التیام زخم دلی که آفت زده ی تبعیدی اینجاست،‌ این سرزمینی که پر از روحهای اسیر است و دردهای نخواسته و آدمهای گیج و گنگی که امانت دار ظریفترین گنجینه ی خلقتند . . . نگاه مهربانی هست که مرا دلجویی می کند، سخنی نیست،‌ فقط نگاه است و آه که یک نگاه صدها کتاب نخوانده و هزاران اشک نریخته . . .

نوشته شده در ساعت 12:46
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Thursday, October 10, 2002



٭ دور دستها!

من از دیار تو نیستم ،‌

من مسافر راهی دورم ،

دورتر از خشم و ترس و نفرت و روزمره گی ،‌

من از جاده ی تعلق گذشته ام . . .

در دور دستها آسمان به رنگ عشق است . . .



نوشته شده در ساعت 1:00
PM توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Wednesday, October 09, 2002



٭ مرگ یک توهم است!

صبحی خواهد رسید که من از خواب بر نمی گردم . . .

آنروز چقدر دلم برای شما خواهد سوخت . . .

نوشته شده در ساعت 12:36
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Monday, October 07, 2002



٭سرزمین ستاره ها!

 من هر شب از پنجره خانه مان به سرزمین ستا ره ها میروم، مرا می خوانند، دلداریم میدهند، صبرم می دهند، از فردا برایم می گویند، از آرامش روشنی که در انتظار من است . . . در آغاز هر سحر، ستاره ها گریه کنان مرا به بیداری روز می سپرند و محو می شوند . . . و من در کنار پنجره ثانیه ها را می شمرم تا دوباره شب فرا رسد . . .

نوشته شده در ساعت 5:31
PM
توسط کامبیز میرزایی


٭ من از عشق خواهم گریست!

ترانه ای خواهم سرود، آنرا در خلوت دره ای، در مسخ آرامش کوهساری، در گرمای تفدیده ی کویری زمزمه خواهم کرد. من از تو، برای تو خواهم گفت، و آنگاه که می خوانمت خواهم گریست،‌ نه از غم، نه از درد، نه از شکایت،‌ من ازعشق خواهم گریست من در تو گم خواهم شد و در این گم شدن به تو خواهم رسید . . . من نیازمند را دریاب در امتداد بی وقفه ی خلوت مـــــا . . . . .

نوشته شده در ساعت 12:47
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Friday, October 04, 2002



٭ ببخش که آنقدرها بزرگ نیستم . . . مشغله های زمینی گاهی مرا با خود می برند، ولی من، خانه زاد مهر توام ، بازمی گردم . . . وعده گاه امروزمان اینجاست، تا آنروزبرسد. . . آنروز که درنشاط آمدنش هررنجی را می توان به هر جان سوخته ای خرید، روزی که من تو را خواهم دید، روزی که پیشانی ام را می بوسی و صورتم از گرمای اشک عشقت ملتهب، لبهای لرزانم نامت را فریاد میکنند، روزی که جدایی خـــاطره ایست دور . . . و ما با هم خواهیم آسود . . .

نوشته شده در ساعت 12:44
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Thursday, September 26, 2002



٭نیمه شب!

 سلام نیمه شب تنهای صمیمی، منم میهمان همیشگی ات، منم آشنای سکوت دلنشین بی مصاحبت، منم دل بریده ی عاشق امیدوارت، منم طوفان زده ی دریاییت ، مرا در آغوش مهربانت بفشار که تا چشم کار می کند برهوتیست که نپرس، آیا در دوردستها مسافری هست ؟ آیا راه مرا پاهای خسته و زخمی هم وطنی قطع خواهد کرد؟ آیا پژواک صدای مرا گوش شنوایی هست ؟ . . . نه انگار فقط تویی ، تو و آنکه تو را آفرید، آنکه با او حرفها دارم . . . .

نوشته شده در ساعت 1:06
AM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Tuesday, September 24, 2002



٭ در خلوتم، تو هستی ،‌ نگاهت مرهم، دستانت قرار، حضورت به گرمی دعای قبل از خواب . . . و من در محبت ساکت تو گم می شوم و زمان می ایستد. . . من و تو ما میشویم ، لذت سکر آور با تو بودن مرا از من می گیرد . . . من در تو حل می شوم و در آنجا . . .دیگر کلامی نیست . . . ای محرم درد دلــــم تو مرا نخوانده میدانی . . . .

نوشته شده در ساعت 12:42
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Monday, September 23, 2002



٭ عمری خانه بر آب ساختم و از سراب سیراب شدم . . .تا تو را یافتم ای آشیانه ی من از آغاز، ای زلال ژرف حقیقت، و من امروز بی نیاز و سیرابم به لطفت. پناهم بده و بنوشان که اگر از تو نباشم ، بودن نمی خواهم . . . .

نوشته شده در ساعت 12:34
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Friday, September 20, 2002



٭ چیرهایی هست که فقط با بخشیدن می توان گرفت ، و آنگاه که بخشیدی، لذت بخشیدن، اشتیاق گرفتن را می رباید. . . .

نوشته شده در ساعت 12:24
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Wednesday, September 18, 2002



٭ این چند دقیقه را با من باش من از بی تو بودن زود خسته می شوم، مدتیست که زحمت من به دوش تو است، یعنی زود به زود سراغت می آیم ، صدایت می کنم ، می دانم که گرفتار گرفتارتر از من هایی ، مرا ببخش . . . بجز تو هیچکس نیست . . .هیچکس . . .مرا ببخش . . .

نوشته شده در ساعت 12:53
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Tuesday, September 17, 2002



٭فراموشی!

 بین ما فاصله ای نیست بجز فراموشی . . . ترا بیاد خواهم آورد، ترا بیاد خواهم داشت ، ترا هرشب در رؤیاهایم تکرار خواهم کرد، و هر روز صبح که برمی خیزم ، گوشه ی لبم لبخندیست. . . بین من و تو رازهای نگفته ایست که هرگز به کلام نخواهم آلود . . . ازمن تا تو فقط یک تپش است . . .

نوشته شده در ساعت 12:14
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Monday, September 16, 2002



٭شوق دریا شدن!

 زندگی سیــال است ،
زندگی می گذرد
روی یک بستر سنگی و خشن
اما بـــــــاز
زندگی می گذرد . . .
سفر چشمه ی عمر تو و من آسان نیست
پشت هر خم امـــــــــــا
شوق دریا شدن است . . .

نوشته شده در ساعت 11:03
AM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Friday, September 13, 2002



٭ تو!

بندها را یک به یک می گسلم، در وادی که بجرمن کسی نمی تواند بود . . . تا برسم به تو . . . به محرم سرای عشقت، آنجا که سکوت محرابت را فقط با هق هق اشک شوق می توان شکست . . . مرا در آغوش خواهی فشرد . . . من با تو قصه ها دارم . . . چرا هاست که باید برایم بگویی ، حرفهاست که باید بزنیم ، نگاههاست که باید رد و بدل شود ، باید دستهای هم را بگیریم و آنقدر نگه داریم تا این احساس تنهایی که من دارم برای همیشه برود . . . سرم را که روی شانه هایت گذاشتم ،‌باید برایم حرف بزنی تا در آرامش آغوشت بخوابم ، باید مراقبم باشی تا خوب شوم ،‌ پاک شوم از آلایش زمین ، از غبار آزمایشهایم ، از درد دل شکسته ام ، از هر آنچه که با زیرکی سر راهم گذاشته بودی تا مرا به تو رهنمون شود . . . . آه که در تب وتاب با تو بودن چه سرگشته ام . . .

نوشته شده در ساعت 12:54
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Wednesday, September 11, 2002



٭آغازی نو!

 آغاز فصلی نوست ، آزمایشی دیگر. . . جراحتم را مرهمی بجز دستان مهربان تو نخواهد بود که زخم من از جنس عمق است . . . من چه تسلیمم به رضای تو ای که دردم چشاندی تا برسم به سرزمینی که در آن واژه ای بنام درد نیست . . . مگر می توان رهروی راهی بهتر بود ؟

نوشته شده در ساعت 12:57
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Tuesday, September 10, 2002



٭ستایش!

 

 آری . . . من تو را با خود دارم،

پاک و ساده و عزیز،

من تو را در قلب رنجیده ام تکرار می کنم ،

در رگهای آبی من سرخی خون توست ،

چگونه می توان از تو دور بود . . . .

عا شقانه می پرستمت ای روح زلال من از ازل . . .

ای صبر لحظه ی دل بریدن ،

ای غرور رهایی ، ای سکوت ملتهب در بی ثمری فریاد . . .

آه که تا بینهایت بودن می ستایمت . . . . .



نوشته شده در ساعت 12:43
PM توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Monday, September 09, 2002



٭ حال و هوایی دارد تنهایی؛ اهل اینجا که نباشی، تنهایی عادت می شود. . . ولی فقط شانه های توست ای مهربان ترین که ارزش گریستن دارد . . . . فقط به یاد توست، تحمل این بی کسی . . .

نوشته شده در ساعت 12:25
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Friday, September 06, 2002



٭ اینها عمریست که چگونه بودنم را تعریف می کنند، مرا عادت داده بودند که باور کنم من همان تصویرم که ازکدورت آیینه هاشان بازمی تابد، و در این چالش خویشتنم گم شد ! تا اینکه تو را یافتم و از آن روز”من“ شکست . . . . حال یکپارچه خویشتنم و در هر آیینه که می نگرم فقط تویی . . . .

نوشته شده در ساعت 12:12
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Thursday, September 05, 2002



٭ دیگرم باکی نیست، که من از سخت ترین گذشتنی ها گذشته ام. از این پس گذشتن چه آسان است. . .

نوشته شده در ساعت 12:39
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Tuesday, September 03, 2002



٭ نیست شدن در تو، میلاد من است، ای تو از تبار روشنایی . . در انتظار تو ام . . . .مرا با خود ببر . . . .

نوشته شده در ساعت 12:56
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Friday, August 30, 2002



٭یاد تو!

 سلام ای همراه ثانیه های از خود بی خود شدنم ، ای عادت لحظه های به خود آمدنم؛ عبادت من، با نوشتن از تو آغاز می شود، یاد تو که هست دیگر هیچ چیز نیست، به تو همیشه پیوستن، درمان همه ی اکتسابهای من است. آنگاه که ذهن آلوده ام تو را از من ندزدد ابتدای سفرما به بینهایت است . . . .

نوشته شده در ساعت 1:14
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Thursday, August 29, 2002



٭آزمایش من!

 آزمایش من آسان نبود، من ازمرز و بومی گذشتم که بوی آشنای ”همزبانی“ داشت، من از سایه بان رفاه، از قبله های تعصب، ازمحبتهای مسموم غمزده آمده ام. . . اما تا تو هستی ای جاودانه معشوق، مرا نتوانند ربود. . .

نوشته شده در ساعت 12:50
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Tuesday, August 27, 2002



٭ سفری در پیش است!

از دوردستها صدای دوست می آید، سفری در پیش است، پشت افق، صمیمیتی چشم انتظار من است . . . آرام خواهم گرفت . . . می دانم . . . ، انجام من در آغوش مهر اوست، من از رفتن نمی هراسم، ماندن است که هراس انگیز است . . . آنجا که دل سپردن آزاد است، چرا دل بستن ؟

نوشته شده در ساعت 12:21
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Monday, August 26, 2002



٭ از تو بودن!

تو را درلبخند نوزاد می توان دید، تو را در هر آیینه ، دربلندای هرقله کوه، دراشک شبانگاه هر عبادت، در ساعتهای با خود بودن و از خود نگریختن . . . تو را می توان با هر نفس بلعید. از تو بودن چه زیباست . . . .

نوشته شده در ساعت 12:52
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Friday, August 23, 2002



٭تا آخرین کلام!

 لحظه های نیایش من، خلوتم با توست. سکوتم، وعده گاه دیدار ماست، مایی که از همیم و دور از هم، ای گریزگاه دلنوازم. مرا دریاب که بی تو در این بیغوله های بیهودگی، کجروی بیراهه ها نشوم. مرا سهیم آسایش ابدیت کن در سرزمین سبز دوری که از آن من و توست. می پرستمت تا آخرین اشک . . . تا آخرین لبخند . . . تا آخرین نگاه . . . تا آخرین کلام. . . می پرستمت ای معبود من . . .

نوشته شده در ساعت 12:56
PM
توسط کامبیز میرزایی


........................................................................................

Thursday, August 22, 2002



٭سلام!

 سلام، سلام ای انسان، سلام ای دوست، سلام ای آنکه هنوز در قلبت جایی برای ”ما “ شدن، جایی برای حس غریب سفر، عشقی برای رسیدن به لحظه ی سپید ”نخواستن“ هست. سلام ای آنکه شوق بی پیرایه ی قلمی هستی که توان از سرزمین گنگ عشقی ازلی می گیرد، سرزمین آشنا و خیال انگیزی که هرکجا هست اینجا نیست . . .،اما یادش در هر لحظه ی زیستن، تکرار نفسهای من است و یادآور غربتی که در آن و با آن روزها را به شب می رسانم. سلام هم وطن !

نوشته شده در ساعت 12:42
PM توسط کامبیز میرزایی

 

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸۱